تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1516

مساهمون:

ص١٥١٦

مرد خودبين خداى بين نبود .

جامع التمثيل .
مرد دانا بهر چه درنگرد عيب بگذارد و هنر نگرد
( . . . هست در عيبها هنر بينى * از ميان صدف گهر چينى . )
نظير :
در همه چيزى هنر و عيب هست * عيب مبين تا هنر آرى بدست .
نظامى . و رجوع به : ابلهى ديد اشترى . . . ، شود .
مرد دانا شود ز دانا مرد مرغ فربه شود به زير جواز . ناصر خسرو .

مرد دانا گرد ناممكن نگردد خير خير .

در جهان او را نظيرى يافتن ناممكن است . . . )
معزى .
مرد در تتق كبريا نيابد راه مگر كه لشگر حرص و هوا كند مقهور .
( بشد ز خاطرم انديشهء مى و معشوق * برفت از سرم آواز بربط و طنبور كه . . . )
ظهير .

مرد در زير سخن پنهان است .

از جامع التمثيل . رجوع به : المرء مخبو . . . ، شود .
مرد دنيا كرامتى نبود قيمتى جز قيامتى نبود . سنائى .
مرد را اعتبار در هنر است كان گرانمايه از پى گهر است . از بهار و خزان كاشف شيرازى .

مرد را اول بزرگى نفس بايد پس نسب

. . . هست اندر ذات او اين هر دو معنى آشكار . )
فرخى . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود .
مرد را با اسب خويشى كى بود عشق اسبش از پى پيشى بود . مولوى .

مرد را ببخت جوانى بود ضمان .

شكر خدا از آنكه جوان است شاه ما . . . )
ارزقى .

مرد را بسخن دانند .

رجوع به : المرء مخبو . . . ، شود .
مرد را تا نبود بينائى چه گهر در نظر وى چه گياه . نيما .
مرد را خصم و دشمن دانا بهتر از دوستان همه كانا . سنائى . رجوع به : دشمن دانا به از . . . ، شود .
مرد را در لباس خلقان جوى گنج در جايهاى ويران جوى . سنائى . رجوع به : گنج در ويرانه است ، شود .
مرد را دل شكسته دارد جفت تير را پاى بسته دارد جفت . سنائى . رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود . و رجوع به : لا رهبانية فى الاسلام ، شود .

مرد را رسوا كند بس زود زر .

مرد ميترسيد زان كش بود زر . . . )
عطار . نظير : زر محك مردم بدگوهر است .

مرد را سرخ و زرد نفريبد .

كودك از زرد و سرخ نشكيبد . . . )
سنائى .