مرد خودبين خداى بين نبود .
جامع التمثيل .
مرد دانا بهر چه درنگرد عيب بگذارد و هنر نگرد
( . . . هست در عيبها هنر بينى * از ميان صدف گهر چينى . )
نظير :
در همه چيزى هنر و عيب هست * عيب مبين تا هنر آرى بدست .
نظامى .
و رجوع به : ابلهى ديد اشترى . . . ، شود .
مرد دانا شود ز دانا مرد مرغ فربه شود به زير جواز .
ناصر خسرو .
مرد دانا گرد ناممكن نگردد خير خير .
در جهان او را نظيرى يافتن ناممكن است . . . )
معزى .
مرد در تتق كبريا نيابد راه مگر كه لشگر حرص و هوا كند مقهور .
( بشد ز خاطرم انديشهء مى و معشوق * برفت از سرم آواز بربط و طنبور
كه . . . )
ظهير .
مرد در زير سخن پنهان است .
از جامع التمثيل . رجوع به : المرء مخبو . . . ، شود .
مرد دنيا كرامتى نبود قيمتى جز قيامتى نبود .
سنائى .
مرد را اعتبار در هنر است كان گرانمايه از پى گهر است .
از بهار و خزان كاشف شيرازى .
مرد را اول بزرگى نفس بايد پس نسب
. . . هست اندر ذات او اين هر دو معنى آشكار . )
فرخى . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود .
مرد را با اسب خويشى كى بود عشق اسبش از پى پيشى بود .
مولوى .
مرد را ببخت جوانى بود ضمان .
شكر خدا از آنكه جوان است شاه ما . . . )
ارزقى .
مرد را بسخن دانند .
رجوع به : المرء مخبو . . . ، شود .
مرد را تا نبود بينائى چه گهر در نظر وى چه گياه .
نيما .
مرد را خصم و دشمن دانا بهتر از دوستان همه كانا .
سنائى .
رجوع به : دشمن دانا به از . . . ، شود .
مرد را در لباس خلقان جوى گنج در جايهاى ويران جوى .
سنائى .
رجوع به : گنج در ويرانه است ، شود .
مرد را دل شكسته دارد جفت تير را پاى بسته دارد جفت .
سنائى .
رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود . و رجوع به : لا رهبانية فى الاسلام ، شود .
مرد را رسوا كند بس زود زر .
مرد ميترسيد زان كش بود زر . . . )
عطار .
نظير : زر محك مردم بدگوهر است .
مرد را سرخ و زرد نفريبد .
كودك از زرد و سرخ نشكيبد . . . )
سنائى .