مرد چون رنج برد گنج برد مرغ راحت بباغ رنج پرد
( . . . رنج بردار تا بيابى خنج * رنج ماريست خفته بر سر گنج
هركه با جهل و كاهلى پيوست * پايش از جاى رفت و كار از دست
صفت كاهلان دين در راه * هست لفظ من استوت يوماه
اسب كودن بغزو نيست روان * ورنه چون خر نداردى پالان . )
سنائى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
مرد چون گشت شناور نشكوهد ز عباب .
قول چون يار عمل گشت مباش ايچ برنج . . . )
ناصر خسرو .
مرد چون ميرد نامرد پاى گيرد .
نظير :
تا بود گربه مهتر بازار * نبود موش جلد و دكاندار .
سنائى .
از سستى آدميزاد گرگ آدميخوار پيدا مىشود . و رجوع به : اشام من طويس ، شود .
مرد چهل ساله تازه اول چلچليش است .
چلچلى خلى و ديوانگى باشد . و مراد مثل آنكه مرد در چهل سالگى هنوز جوان و مايل بزنان باشد .
مرد خدا به مشرق و مغرب غريب نيست
. . . هر جا كه ميرود همه ملك خداى اوست . )
سعدى .
مرد خداپرست كه تقوى طلب كند خواهى سفيد جامه و خواهى سياه باش .
حافظ .
رجوع به : حاجت بكلاه . . . ، شود .
مرد خردمند هنرپيشه را عمر دو بايست در اين روزگار تا بيكى تجربه آموختن با دگرى تجربه بردن به كار .
سعدى :
نظير :
تا بدانستمى ز دشمن دوست * زندگانى دو بار بايستى .
عمادى شهريارى .
لن يلج ملكوت السماوات من لم يولد مرتين .
افسوس كه ناچار همى بايد مرد * در محنت و تيمار همى بايد مرد
چون دانستم كه چون همى بايد زيست * در حسرت و آواز همى بايد مرد .
عطار .
تا توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم . خواجه عبد اللّه انصارى .
تا توانستم ندانستم چه سود * چونكه دانستم توانستم نبود .
مرد خمار و مطرب و رادى * مايهء شادمانى و شادى .
سنائى .
تعبير روياى خمار و مطرب شادمانى است .
مرد خندانلب نباشى مرد سنداندل مباش
. . . مرد دندان مزد نبوى درد دندانكن مباش . )
سنائى .