مرد بايد كه مار گرزه بود نه نگار آورد چو ماهى شيم مار ماهى نبايدش بودن كه نه اين و نه آن بود در خيم .
ابو حنيفهء اسكافى .
نظير :
بمار ماهى مانى نه اين تمام و نه آن * منافقى چه كنى مار باش يا ماهى .
مرد بخرد هر چه بخواهد به كف آرد
. . . چيزى ندهد به ز خرد ايزد دادار )
فرخى .
مرد بد دل هم بميرد چون دلير .
در ره مردى ز مردن غم مخور . . . )
ابن يمين .
مرد بدوزخ رود بر طمع مهترى .
گفت دل من به دو رو رو ياوه مگوى . . . )
عمادى شهريارى .
مرد بزاز و زرگر و عطار خوبى كار و نعمت بسيار .
سنائى .
تعبير رؤياى زرگر و بزاز و عطار خوبى كار و نعمت فراوان است .
مرد بهنر نام گيرد .
ابو الفضل بيهقى . رجوع به : اندر جهان چو بيهنرى . . . ، شود .
مرد بىتوشه كاوفتاد از پاى بر ميان بند او چه در چه خزف .
سعدى .
رجوع به : در بيابان خشك و . . . ، شود .
مرد بىدينار چون بازى بود بىپر بماند خيره بىپر باز چون وقت شكار آيد .
و ليكن . . . )
لامعى .
مرد بىعيب نباشد .
ابو الفضل بيهقى . رجوع به : همه حمال عيب . . . ، شود .
مرد بيكار و بسيارگوى نماندش نزد كسى آبروى .
دگر . . . )
فردوسى .
رجوع به : آن خشت بود كه . . . ، شود .
مرد تمام آنكه نگفت و بكرد و آنكه بگويد بكند نيمه مرد آنكه نهگويد نه كند زن بود نيم زن است آنكه بگفت و نكرد .
شمس تبريزى .
از جنگ زهر الرياض .
مرد ثابتقدم آن است كه از جا نرود
. . . ورچه سرگشته بود گرد زمين همچو فلك ) * مرد جولاهه چون سوار شود
بكم از ساعتى فكار شود .
سنائى .
مرد چندان قنوع باشد كه در آتش جوع نباشد .
مقامات حميدى .
مرد چون بنگرى دلست و زبان .
به زبان و بدل زبردستى . . . )
فرخى . رجوع به :
المرء باصغريه . . . ، شود .
مرد چون پير شد جبان گردد
. . . تير چون تر شود كمان گردد . )
از سير العباد سنائى .
مرد چون سر خود نتواند نگاهداشت از ديگران چه چشم دارد .
مرد چون دانا شود دل در برش دريا شود .
شمس چون پيدا شود آفاق از او روشن شود . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .