نظير : كدخدا رود است و كدبانو بند . رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود .
مرد اين ميدان نيست .
نظير : مرغ اين انجير نيست .
مرد باش يا در قدم مرد باش .
جامع التمثيل :
مرد با همت را فقر عذابى است اليم .
دوستدار تو ندارد به كف از وصل تو هيچ . . . )
ابو حنيفهء اسكافى . رجوع به : الفقر سواد الوجه . . . ، شود .
مرد بايد با اهل خويش چون كودكى باشد .
عمر ابن الخطاب . از كيمياى سعادت .
كل امرء فى بيته صبى .
مرد بايد خواه خاص و خواه عام كو بود در فن و كار خود تمام ذرهاى گر نيكنامى بايدت در همه كارى تمامى بايدت .
عطار .
مرد بايد كو بخشم سخت خود قادر شود .
قدرتش بر خشم سخت خويش مىبينم روان . . . )
منوچهرى .
مرد بايد نصف سرشرا شانه كند نصفش را نكند .
بايد صبح زود از پى كار رفت .
مرد بايد كه بوى داند برد ورنه عالم پر از نسيم صباست .
رجوع به :
آب كم جو . . . ، شود .
مرد بايد كه در كشاكش دهر سنگ زيرين آسيا باشد .
سعدى .
تمثل :
گفت مرد آن بود كه در همه وقت * سنگ زيرين آسيا باشد .
كمال اسمعيل .
مرد بايد كه عيب خود بيند
. . . بر ره زور و غيبه ننشيند * تو اگر عيب خود هميدانى
نهاى از عامه بل جهانبانى .
سنائى .
رجوع به : همه حمال عيب . . . ، شود .
مرد بايد كه فزايد خطر از دانش و دين ورنه از خواسته هرگز نشود مرد خطير .
بديع الزمان .
مرد بايد كه گيرد اندر گوش ور نبشته است پند بر ديوار
سعدى .
( . . . باطل است اينكه مدعى گويد * خفته را خفته كى كند بيدار . )
سعدى .
نظير :
بشنو از هركه بود پند و بدان باز مشو * كه چو من بنده بود ابله و با قلب سليم
خرد از بيخردان آموز اى شاه خرد * كه بتخريف قلم گشت خط مرد قويم .
ابو حنيفهء اسكافى
چو تو در مصحف از هوا نگرى * نقش قرآن ترا كند در بند .
ور ز زردشت بىهوا شنوى * زنده گرداندت چو قرآن زند .
سنائى .
از هركه دهد پند شنودن بايد . ابو الفرج رونى . و رجوع به : انظر الى ما قيل . . . ، شود .