سر جان چو افسر بود . ) فردوسى .
مدار پند خود از هيچكس دريغ و بگو اگرچه از طرف مستمع بود تقصير كه فيض بار نگيرد سحاب از كهسار چو قطره در دل خارا نميكند تاثير .
از تاريخ گيلان مير ظهير الدين مرعشى .
مدان اى خجستهتر از اورمزد رهانندهء دزد را غير دزد
( . . . تو اى كنده از مردمان پوستين * رتو كند خواهد زمان پوستين . )
مرحوم اديب .
مدان بد هر آن بدنمائى كه هست كه آن نيز نيكوست جائى كه هست
( . . . سيه مار كز كفچه شد زهر سنج * زر پخته هم بخشد از ديگ گنج
همان زهر كو دشمن جان بود * بسى دردها را كه درمان بود . )
امير خسرو دهلوى .
رجوع به : ابلهى ديد . . . ، و رجوع به : هرچيزى بجاى خويش . . . ، شود .
مدان به ز دانش يكى خواسته كه نايد همى از دهش كاسته جوان را بود مايهء زندگى رساند به آزادى از بندگى بدينجايت از بد نگهبان بود چو زايدر شدى توشهء جان بود .
اسدى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
مدان مر خصم را خرد اى برادر كه سوزد عالمى يكذره آذر .
ناصر خسرو .
نظير :
مشمار عدوى خرد را خرد * كاتش چو بلند شد جهان سوخت .
سعدى .
رجوع به : آتش اگر اندك است . . . ، شود .
مدان هيچ در آشكار و نهفت چو درد جدائى ز شايسته جفت .
اسدى .
مداهنت را با هوا موافقت باشد و نصيحت را مخالفت .
ابو الحسن نورى . از كشف المحجوب . رجوع به : مرغ پند را . . . ، و رجوع به : الحق مر ، شود .
مدح خود كردن پنبه جاويدان است .
نظير :
پس از اين همه مناقب خجلم خجل پشيمان * كه ثناى خويش گفتن بود از تهى ميانى .
نظامى .
مدح گفتن ناپسنديده است اگرچه راست باشد .
منسوب به فيثاغورث .
مدد بحر جز شمر نكند .
گفتهء من بفال دارد ز آنك . . . )
ظهير .
مدد لاشه سوارى چه كند لشگرگاه .
اخسيكتى .
مدزد و مترس .
رجوع به : آن را كه حساب پاك است . . . ، شود .
مدعى سست و گواه چيست ! از مجموعهء امثال طبع هند .
نظير : ز مادر مهربانتر دايهء خاتون ! كاسه از آش گرمتر !