بتشوير گفتم كه از بىستورى * به بيگانگى مىكشد آشنائى
مرا گفت چون بار گيرى نخواهى * چو از خدمتت نيست روى رهائى
به بيت عمادى جوابش بگفتم * چه گفتمش گفتمش كاى روشنائى
مرا از شكستن چنان درد نايد * كه از ناكسان خواستن موميائى .
انورى .
مرا بتجربه معلوم شد در آخر حال كه قدر مرد بعلم است قدر علم بمال .
مر آن را كه دانش بود توشه برد بميرد تنش نام هرگز نمرد .
فردوسى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
مر آن گرگ را مرگ به از دمه كه بىخورد ماند ميان رمه .
اسدى .
نظير :
محروم آن گرسنه كه بر خوان پادشاه * عمرى نشسته باشد و گويند ناشتاست .
كمال اسمعيل
مرائيان را بحطام دنيا بتوان دانست .
ابو الفضل بيهقى .
مرا اى كاشكى مادر نميزاد .
ز تو هر لحظهام از نو غمى زاد . . . )
جامى . نظير :
فيا ليت امى لم تلدنى و لم اكن * يزيد يرانى فى البلاد اسير .
مرا بخير تو اميد نيست شر مرسان
اميدوار بود آدمى بخير كسان . . . )
سعدى .
تمثل :
همين بس است كه گوئى ز خير و شر با او * مرا بخير تو اميد نيست شر مرسان .
ضيا .
نظير : احسان المحسن ان يمنعك جدواه و احسان المسيئى ان يكف عنك اذاه .
مرا بزهر كش آنگه كز انگبين نتوانى .
مگوى تلخ كه جان ميبرى ز گفتن شيرين . . . )
امير خسرو دهلوى . رجوع به : گره كز دست . . . ، شود .
مرا بقبر ( يا ) بگور شما نميگذارند .
رجوع به : از بد و نيك كس . . . ، شود .
مرا بمرگ عدو جاى شادمانى نيست كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست .
سعدى . نظير :
پيش و پس اوراق جهان نيم نفس نيست * خوشدل چه بعمر خود و مرگ دگرانى .
صائب .
ايدوست بر جنازهء دشمن چه بگذرى * شادى مكن كه بر تو همين ماجرى رود .
گر مرگ برآورد ز بدخواه دود * ز آن دود چنين شاد چرا گشتى زود
چون مرگ ترا نيز بخواهد فرسود * بر مرگ كسى چه شادمان بايد بود .
از قابوسنامه
مرا تا هست سرو خويش و شمشاد چرا آرم ز بيد ديگران ياد .
ويس و رامين .
مرا تكيه جان پسر بر عصاست دگر تكيه بر زندگانى خطاست .
سعدى .
رجوع به : چو پيريت سيمين كند . . . ، و رجوع به : نزييد مرا با جوانان . . . ، شود .
مرا جنگ دشمن به آيد ز ننگ
. . . يكى داستان زد بر اين بر پلنگ