مخالط همه كس باش تا بخندى خوش نه پاى بند يكى كز غمش بگريى زار .
سعدى .
نظير :
به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار * كه برو بحر فراخست و آدمى بسيار .
سعدى .
مخالف خرش بر دو سلطان خراج چه دولت بماند در آن تخت و تاج .
سعدى . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
مختصر عذرخواه مختصر است .
خاقانى .
مخلان اندر كسان درفش به تندى چون نتوانى به خود خلاندن سوزن .
( عامه نكو داستان زنند بمعنى * گوش بدان داستان نيك به پا كن . . . )
مرحوم اديب .
يك سوزن به خود بزن يك جوالدوز به ديگران . رجوع به : آنچه به خود نپسندى . . . ، شود .
مخنث را اگر شمشير هندى خاص بدست افتد آن را براى فروختن ستاند .
فيه ما فيه .
نظير : بر مخنث سلاح مرد چه سود . سعدى .
مخند ار كسى را رخ از درد زرد كه آگه نهاى زو تو او راست درد .
اسدى .
مخند ار كسى را سخن نادرست كه گويائى جان نه در دست تست .
اسدى .
مخنديد بر پير و بر دردمند .
بمست و بديوانه مدهيد پند . . . )
اسدى .
مخواه آبروى مكاه .
منسوب باسكندر . از تاريخ گزيده . رجوع به : آب رو آب جو . . . ، شود .
مخواه از موم نفع موميائى .
مجو غير از شكست از سستعهدان . . . )
اميدى .
مخور باده چندان كت آرد گزند مشو مست ، از او خرمى كن بسند .
اسدى . رجوع به : اگر شراب ندانى . . . ، شود .
مخور جمله ترسم كه دير ايستى به پيرانه سر بد بود نيستى .
نظامى .
رجوع به : اسراف حرام است ، شود .
مخور غم ز صيدى كه ناكردهاى كه يخنى بود هرچه ناخوردهاى .
نظامى .
يخنى بمعنى پسافت و ذخيره است .
مخور غم فراوان ز روى خرد كه كمتر زيد آنكه او غم خورد .
اسدى .
مخور گر بخردى تيمار رفته .
بروز رفته ماند يار رفته . . . )
ويس و رامين . رجوع به : آنروزى كه از تو شد . . . ، شود .
مخور و ميخوران كه كار اين است .
بهل اين خواب و خور كه عار اين است . . . )
اوحدى .
مداد العلماء افضل من دماء الشهداء .
حديث .
مدارا خرد را برادر بود
. . . خرد بر سر دانش افسر بود .
و در جاى ديگر . . . ، خرد بر