محب از ضد محبوب است كر .
اين پذيرفتى بماندى ز آن دگر * كه . . . )
مولوى .
محبت در چشم است .
رجوع به : از دل برود . . . ، شود .
محبت دو سر دارد .
رجوع به : اگر مجنون دل شوريدهاى . . . ، شود .
محبت محبت آورد .
رجوع به : فقرهء قبل ، شود .
محتاج بدانهء زمين نيست مرغى كه بشاخ لا مكان رفت .
عطار .
محتسب خم شكست و من سر او سن بالسن و الجروح قصاص .
حافظ .
محتسب در بازار است .
خدا ستمكاران را هم در دنيا كيفر دهد .
محتسب در بازار است نه در خانه .
از مجموعهء امثال طبع هند رجوع به : فقرهء بعد شود .
محتسب را درون خانه چهكار .
( هركه را جامه پارسا بينى پارسا دان و نيكمرد انگار و رندانى كه در نهادش چيست . . . ) سعدى . نظير : چار ديوارى اختيارى . محتسب در بازار است نه در خانه . پيغمبر مأمور به ظاهر بود . در ظاهرش عيب نمىبينم و در باطنش غيب نميدانم .
و رجوع به : الظاهر عنوان الباطن ، شود .
محتسب سيه مست است مست را چه ميگيرد رجوع به : آه از اين واعظان .
. . ، و رجوع به : فقرهء بعد شود .
محتسب كون برهنه در بازار قحبه را مىزند كه روى بپوش .
سعدى .
نظير : محتسب سيه مست است مست را چه ميگيرد . اگر لالائى ميدانى چرا خوابت نميبرد .
كلاغ رودهاش درآمده بود ميگفت جراحم . اى فقيه اول نصحيت گوى نفس خويش را . و رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
محتسب گر مى خورد معذور دارد مست را .
قاضى ار با ما نشيند برفشاند دست را . . . )
سعدى . رجوع به : فقرهء قبل شود .
محراب يهود اگر كنشت است او را چه گنه كه سرنوشت است .
امير حسينى رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
محرم آمد و عيش بزرگ زنها شد براى گوشهنشينان بهانه پيدا شد .
محرم بيك نقطه مجرم است .
ميان دوستان يكدل فرط گستاخى موجب ملال و كدورت شود .
تمثل :
چو محرم شدى از خود ايمن مباش * كه محرم بيك نقطه مجرم شود .
اسيرى مشهدى
محرم دارا دريد پهلوى دارا .
زادهء خسرو شكافت سينهء خسرو . . . )
نظير :
من از بيگانگان هرگز ننالم * كه با من هرچه كرد آن آشنا كرد .