تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1509

مساهمون:

ص١٥٠٩
كه خيره به بدخواه منماى پشت * چو پيش آيدت روزگار درشت . )
فردوسى .
مرا چون جهان گشت عشرت‌كده چه غم گر تو باشى مصيبت‌زده .
( يكى خو ز خوهاى ديو است اين * كه دارد به خود مهر با خلق كين مرا باش گويد پر از سيم گنج * جهان را اگر هست گو باش رنج . . . )
مرحوم اديب . نظير :
اگر عالم از نيستى شد هلاك * مرا هست ، بط را ز طوفان چه باك .
سعدى .
مراد از مردمى آزاد مرديست چه مرد مسجدى و چه كنشتى .
( كسى را كو نسب پاكيزه باشد * بفعل اندر نيارد زود زشتى كسى را كو باصل اندر خلل هست * نبايد زو بجز كژى و زشتى . . . )
سنائى .
مراد خدا از جهان مردم است دگر هرچه بينى همه سرسريست
( . . . نه‌بينى كه بر آسمان و زمين * مر او را خداوندى و مهتريست . )
ناصر خسرو . رجوع به : افحسبتم انما . . . ، شود .
مراد خسرو از شيرين كنارى بود و آغوشى محبت كار فرهاد است و كوه بيستون سفتن . سعدى . نظير :
تو ساغر ميزدى با دوستان شاد * قلم شاپور ميزد تيشه فرهاد
مرا درديست اندر دل كه گر گويم زبان سوزد وگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد .
مرا در روز محنت يار بايد و گرنه روز شادى يار بسيار . رجوع به : دوست مشمار آنكه . . . ، شود .
مراد هركه برآرى مطيع امر تو شد خلاف نفس كه فرمان دهد چو يافت مراد . سعدى . رجوع به : نفس خود را بكش . . . ، شود .

مرا رسوا چنين مىبين و فكر خويشتن ميكن

مرا ز خوى تو هم روزگار باز خرد ز خوى خويش تو بر روزگار خويش‌گرى . ازرقى .
مرا ز نان جو خويش چهره كاهى به كه از شراب حريفان سفله گلنارى . اميدى رازى . رجوع به : قناعت توانگر . . . ، شود .
مرا سر نهان گر شود زير سنگ از آن به كه نامم برآيد به ننگ . فردوسى .