چرا دهم گفت دو درم ده كه الكن نيز باشى و گريبان او بگرفت مرد دفاع كردن خواست پيدا شد كه هم اشل است عوان سه درم طلبيده و در گيرودار كلاه از سر او بيفتاد معلوم شد كل نيز بوده است و عوان اين بار چهار درم مطالبت كرد مرد پاى بگريز نهاد و در رفتن لنگى او نيز آشكار گشت . عوان گفت مجنب كه گنجى . نظير : عنز به كل داء .
اشاره :
ز گل نازكترت گويند و رنجى * مجنب از جاى خود . . . كه گنجى .
ايرج ميرزا .
مجنون داند كه حال مجنون چون است .
جائى كه گذرگاه دل مجنون است * آنجا دو هزار نيزه بالا خون است
ليلى صفتان ز حال ما بىخبرند . . . )
منسوب برودكى .
رجوع به : از تو نپرسند درازى . . . ، شود .
مجنون رخ ليلى از مرگ نينديشد
. . . از خويش بمردم من پس رخت بحى بردم . )
اوحدى
رجوع به : عشق از اول . . . ، شود .
مجو اى پسر بند بد را كليد .
ز كردار بد بر تنش بد رسيد . . . )
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مجو نان اگر حاتمت نان دهد مخواه آب اگر خضر ساقى بود .
( گرت بايد اى دل كه تا آبروى * ميان بزرگانت باقى بود . . . )
ابن يمين .
رجوع به : آب رو آب جو . . . و رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود .
مجوى آز و از دل خردمند باش به بخش خداوند خرسند باش
( . . . شب و روز گيتى اگرچه بس است * ترا نيست يكسر كه ديگر كس است . )
اسدى
رجوع به : طمع آرد بمردان . . . و رجوع به : قناعت توانگر . . . ، شود .
مجوى آشتى درگه كارزار .
به دو گفت رستم كه اى شهريار . . . * نبد آشتى پيش از آوردشان
بدينروز گرز من آوردشان . )
فردوسى .
مجوييد ياقوت از سرخ بيد .
بساسانيان تا مداريد اميد . . . )
فردوسى .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، و رجوع به : ز مرد و گيه سبز . . . ، شود .
مجوييد همسايگى با بدان مداريد افسوس نابخردان .
اسدى .
رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
محاربت نتوان كرد با قضا به حكم مقاومت نتوان كرد با قدر بحيل .
عبد الواسع جبلى . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
محاق ماه بشايد ز بهر عز هلال شب سياه ببايد براى قدر سحر .
سيد حسن غزنوى .
نظير : تعرف الاشياء باضدادها .