تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1502

مساهمون:

ص١٥٠٢
چرا دهم گفت دو درم ده كه الكن نيز باشى و گريبان او بگرفت مرد دفاع كردن خواست پيدا شد كه هم اشل است عوان سه درم طلبيده و در گيرودار كلاه از سر او بيفتاد معلوم شد كل نيز بوده است و عوان اين بار چهار درم مطالبت كرد مرد پاى بگريز نهاد و در رفتن لنگى او نيز آشكار گشت . عوان گفت مجنب كه گنجى . نظير : عنز به كل داء . اشاره :
ز گل نازكترت گويند و رنجى * مجنب از جاى خود . . . كه گنجى .
ايرج ميرزا .

مجنون داند كه حال مجنون چون است .

جائى كه گذرگاه دل مجنون است * آنجا دو هزار نيزه بالا خون است ليلى صفتان ز حال ما بىخبرند . . . )
منسوب برودكى . رجوع به : از تو نپرسند درازى . . . ، شود .

مجنون رخ ليلى از مرگ نينديشد

. . . از خويش بمردم من پس رخت بحى بردم . )
اوحدى رجوع به : عشق از اول . . . ، شود .

مجو اى پسر بند بد را كليد .

ز كردار بد بر تنش بد رسيد . . . )
فردوسى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مجو نان اگر حاتمت نان دهد مخواه آب اگر خضر ساقى بود .
( گرت بايد اى دل كه تا آبروى * ميان بزرگانت باقى بود . . . )
ابن يمين . رجوع به : آب رو آب جو . . . و رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود .
مجوى آز و از دل خردمند باش به بخش خداوند خرسند باش
( . . . شب و روز گيتى اگرچه بس است * ترا نيست يكسر كه ديگر كس است . )
اسدى رجوع به : طمع آرد بمردان . . . و رجوع به : قناعت توانگر . . . ، شود .

مجوى آشتى درگه كارزار .

به دو گفت رستم كه اى شهريار . . . * نبد آشتى پيش از آوردشان بدينروز گرز من آوردشان . )
فردوسى .

مجوييد ياقوت از سرخ بيد .

بساسانيان تا مداريد اميد . . . )
فردوسى . رجوع به : از مار نزايد . . . ، و رجوع به : ز مرد و گيه سبز . . . ، شود .
مجوييد همسايگى با بدان مداريد افسوس نابخردان . اسدى . رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
محاربت نتوان كرد با قضا به حكم مقاومت نتوان كرد با قدر بحيل . عبد الواسع جبلى . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
محاق ماه بشايد ز بهر عز هلال شب سياه ببايد براى قدر سحر . سيد حسن غزنوى . نظير : تعرف الاشياء باضدادها .