گر بأستى همچو يخ افسردهاى * گاه مردارى و گاهى مردهاى .
عطار .
هشت جنت نيز آنجا مرده است * هفت دوزخ همچو يخ افسرده است .
عطار .
مثل يخچال .
جائى سرد . دهانى يا گفتارى كه نمك و گرمى ندارد .
مثل يخفروش نيشابور .
تمثل :
حال من بنده در ممالك هست * حال آن يخفروش نيشابور .
از چه برداشتم حساب مراد * كان نشد از حساب ضرب كسور .
انورى .
گويند در نيشابور گدائى سفيه بود كه هر چيز از گدائى تحصيل كردى بر يخ دادى و در جوالى گذاشته بر دوش گرفته گرد كوچه و بازار گرديدى و هيچكس با او سودا نكردى تا آنكه يخ آب شده از جوال بيرون آمدى و باوجود اين روز ديگر باز به همان شغل مشغول شدى . و بعضى گفتهاند كه يخفروش نيشابور شخصى بود كه هر روز يخ بدوش گرفته ببازار آوردى و هركس بتكلف پارهاى از آن بردى و از هيچيك نفعى به دو نرسيدى و پارهاى آب شدى . و مؤيد قول اول است آنچه ايوب ابو البركة كه يكى از ظرفاى خراسان است گفته :
بر دوش يكى جوال يخ ميگرديد * تا بفروشد كس از وى آن را نخريد .
يخ آب شد از كون جوالش بچكيد * با كون تر و دست تهى واگرديد .
و مؤيد قول ثانى است اين دو بيت كه در حديقهء حكيم سنائى آمده است :
مثلث هست در سراى غرور * همچو آن يخفروش نيشابور . . .
و بعضى گفتهاند كه از يخفروش نيشابور بخصوصه شخصى مراد نيست بلكه اين مراد است كه هركه باشد ( كذا ) چه در نيشابور بواسطهء خوبى آب و هوا كسى محتاج به يخ نيست تا آنكه از يخفروشى طرفى بر توان بست . از كتاب شرح مشكلات انورى تاليف ابو الحسن .
رجوع به : مثلث هست در سراى غرور . . . ، شود .
مثل يزيد .
رجوع به : مثل شمر شود .
مثل يوحى .
طبلخوار . شكمخواره . گرانخوار . شكم بنده . گويند بوحى نام يكى از خاخامان يهود است كه به گلوبندگى و شكمپرورى مشهور بوده .
مثل يوخا .
نانى بسيار سفيد .
مثل يوز .
گوژپست .
مثل يوسف .
نهايت زيبا .
مثل يوسف و زليخا .
شيفتهء يكديگر . رجوع به : ليلى و مجنون ، شود .