مثال :
با من دو زبان بسان مقراض * يكچشم بعيب خود چو سوزن .
مجير بيلقانى .
مثل مگس .
دست بر سر داشتن . دست بر سر ماندن . دو دست بر سر زدن .
مثال :
بهم بود غم و شادى اسير دنيا را * مگس دو دست بسر پاى در شكر دارد .
نظام استرآبادى .
ميكوفت دو كف بسر مگسوار * ميرفت فغانكنان جرسوار .
از ليلى مجنون صاعدا .
كيست كز دست فرق مشكينت * دست بر فرق چون ذباب نداشت .
عطار .
چو مرغ زيرك مانده بهر دو پا در بند * كنون دو دست بسر بر همى زنم چو ذباب .
جمال الدين عبد الرزاق
طاوس رخش چو كرد يك جلوه * عقلم چو مگس دو دست بر سر زد .
عطار .
مثل ملائكه .
پارسا و بىگناه .
مثل ملا نصر الدين .
. . خر سوارى را حساب نميكند . يا . . . صد دينار ميگيرد خروس اخته مىكند يكعباسى ميدهد حمام ميرود .
نظير :
اسب خود را ياوه داند آن جواد * و اسب خود او را كشان كرده چو باد
در فغان و جستجو آن خيرهسر * هر طرف پرسان و جويان دربدر
كانكه دزديد اسب ما را كو و كيست ؟ - * اينكه زير ران تست ايخواجه چيست !
مولوى .
تو هستى همچنان مرد قدم سست * نشسته بر خر و خر را همى جست .
بلبلنامهء عطار .
مثل ملخ .
لاغر . باريك و دراز . روى هم سوار شده . مثال :
چون ملخ بر همدگر گشته سوار * از نهيب سيل اندر كنج غار .
مولوى .
مثل مو ، رجوع به : مثل موى شود .
مثل مور .
حريص . مثال :
عذاب و رنج بتركيب دشمنانش درند * چو حرص و زهر بتركيب مور و مار اندر .
اديب صابر .
برگشاده دهان كينه چو مار * تنگ بسته ميان حرص چو مور .
كمال اسمعيل .
مثل مورچه .
آذوقه و زاد و نوا و توشه گردكننده . عدهء كثير .
مثل مورچهسوارى .
بىسكون . دائم الحركه .
مثل مورد .
خيار يا كشتمندى بغايت سبز .
مثل مور و ملخ .
جمعى كثير . مثال :
من با لشكرى چون مور و ملخ متوجه بغدادم . جامع التواريخ رشيدى . و لشكر مغول چون مور