بىمرغ و ميم و زين سبب هستم * با اشك چو مى چو مرغ سر كنده .
انورى .
مثل مرغ كرك ( يا ) كرچ .
بر يك جا مقيم .
من كرده خويشتن سره از فضل وانگهى * در كنج خانه مانده چو بر خايه ماكيان .
وطواط .
رويم ز غم چو چشم خروس و نشسته من * بر فرش حادثات چو بر بيضه ماكيان .
از تاج المآثر .
رجوع به : مثل ماكيان بر خايه ، شود .
مثل مرغ نيم بسمل .
طپان .
همچو مرغ نيم بسمل در رهت * در ميان خاك و خون گشتم نهان .
عطار .
باز چترت چون بجنبد دشمنت آن مرغ دل * همچو مرغ نيم بسمل حالى افتد در طپش .
كمال اسمعيل .
اوفتاده در رهى بىپا و سر * همچو مرغ نيم بسمل زين سبب .
عطار .
در راه اشتياقت جانها ز انتظارت * چون مرغ نيم بسمل در خاك و خون طپيده .
عطار .
همچو مرغ نيم بسمل ماندهام * بى خود و سرگشتهء تيمار او .
عطار .
زين غمم در خون و در گل ماندهاى * همچو مرغ نيم بسمل ماندهاى .
عطار .
همچو مرغ نيم بسمل در فراق * پر زدم بسيار تا بيجان شدم .
عطار .
لاجرم از بسكه بال و پر زديم * همچو مرغ نيم بسمل مانديم .
عطار .
مثل مرقع صوفى .
رقعه بر رقعه دوخته . مثال :
زو دلم چون مرقع صوفيست * پاره بر پاره ژنده بر ژنده .
سوزنى .
مثل مركب .
چهرهاى تيره از خشم يا از توجه خون . چايى پررنگ .
مثل مرواريد .
دندانى سفيد . گندم و يا برنجى خوب و بىآخال .
مثل مژهء مار .
برنجى نازك . قيطانى باريك . پارچهاى خوب بافتهشده با تار و پودى تنك .
مثل مس .
آواز سينه در سرماخوردگيهاى سخت .
مثل مستها .
كه پيله مىكند . كه سر از پا نميشناسد .
مثل مسجد .
تهى . بىاسباب .
مثل مسجد خدا .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
مثل مسجد در گز .
نه شيعه در آن نماز گزارد نه سنى .
مثل مسطر .
راست .
مثال :
جدول خون رانى از خون عدو * گرنه با تو راست چون مسطر بود .
اثير اومانى .
مثل مسلم .
غريب و تنها . مراد تنهائى مسلم ابن عقيل است در كوفه .
مثل مشك .
غماز .