منجوق سماك را عدويت * درهم شكند چو موى ديلم .
سيف اسفرنگ .
مثل موى زنگى .
آشفته . درهم . شكسته .
درهم شكسته بستهتر از موى زنگيئيم * در صورت ار چو طرهء ديلم گشادهايم .
سيف اسفرنگ
خواجه بيند سود خود را چون زيان * كالد از غم همچو موى زنگيان .
از فرهنگ سرورى .
چون موى زنگيش سيه و كوته است روز * از عشق ترك هندوى آشوب گسترش .
خاقانى .
خسروا داد از سپهر دل سيه كوبى خطا * پاى تا سر درهمم بشكسته همچون موى زنگ .
كاتبى .
برون رفتم از ننگ تركان چو ديدم * جهان درهم افتاده چون موى زنگى .
سعدى .
مثل مهتاب .
رنگ رخسارهء پريده .
مثل مهتر نسيم عيار .
شيرينكار . نازككار . جلد ، چالاك .
مثل مهدى حمال .
پرخوار . لقمههاى بزرگ بردارنده .
مثل مهره در ششدر بودن .
مثال :
برنده دهر صبورم چو مهره در ششدر * زننده چرخ عجولم چو گوى در طبطاب .
ابو الفرج رونى .
از اين مسدس گيتى مدار چشم خلاص * كه مهره راه رهائى ندارد از ششدر .
قاآنى .
از شش جهت گريخت نيارد عدوى او * مانند مهرهاى كه درافتد بششدرا .
قاآنى .
مثل ميان مور .
نهايت لاغر .
مثال :
تنم چون سايهء موى است و دل چون ديدهء موران * ز هجر غاليه موئى كه چون موران ميان دارد .
عمعق .
مثل ميت .
بىحركت با رنگى پريده .
مثل ميخ طويله پاى خروس .
قدى بسيار كوتاه .
مثل ميم .
( يا ) مثل حلقهء ميم ( يا ) مثل چشمهء ميم . سخت تنگ .
مثال :
كنون ز هستى من بيش از اين دو حرف نماند * دلى چو چشمهء ميم و قدى چو حلقهء نون .
ظهير :
مثل ميمون .
با حركاتى مضحك . با صورتى زشت .
مثل مى و شير .
سرخ و سپيد . بهم آميخته . سازگار .
رخى رنگين به خوبى چون گل و سيب * لبى شيرين بگونه چون مى و شير .
لامعى .
اى بعارض چو مى و شير فرا پيش من آى * بربط من به كف من نه و نصفش برگير .
فرخى .
دل كه با مهر تو آميخته شد چون مى و شير * آيد از حادثهها بيرون چو موى از ماست .
كمال اسمعيل
وگر موافقت تو رسد به آتش و آب * شوند هر دو بهم سازگار چون مى و شير .
معزى .
او بر سر جوى مى و شير است ز شادى * تا با تو جهان ساخته همچون مى و شير است .
معزى .
زين پيش با عنا چو مى و شير داشتى * دستان آب روغن ايام توسنم .