سرى كو سزاوار باشد بتاج * سرين گاه او مشك بايد نه عاج .
اسكندرنامه .
ز مشك سيه بر سرش افسر است . شاهنامه .
سر سحاب شب سايهء مشكفام . . . انداخت . ظفرنامه .
فراش شب پردههاى مشكينفام ظلام از جميع جوانب فروآويخت . ظفرنامه .
چو مشك عشق تو غماز من شد اى دل و جان * بديع نبود از مشك و عشق غمازى .
سوزنى .
مثل مشگ .
پستانى كلان .
مثل مشگ سقا .
گاهى فربه و گاهى لاغر .
چه باشى مشك سقايان گهى دق و گه استسقا * نثار افشان هر خوان و زكات استان هر خانى .
خاقانى .
مثل مصحف در خانهء زنديق .
مظلوم .
مظلوم چون بخانهء زنديق مصحفم * محروم چون ز چشمهء حيوان سكندرم .
جمال الدين عبد الرزاق
مصحفى در سراى زنديقان . سعدى .
مثل معن زايده .
بخشنده . سخى . مثال :
جود گويد تا كه معن و حاتم و افشين شدند * كف او بوده است معن و حاتم و افشين مرا .
سوزنى .
شد نام معن زايده و قس ساعده * منسوخ و مندرس ز عطا و كلام تو .
عبد الواسع جبلى .
چو قس ساعده با لفظ خوبى * چو معن زايده با دست رادى .
عبد الواسع جبلى .
چو معن زايده شد مشتهر به بذل و عطا * چو قس ساعده شد معتبر بحسن مقال .
عبد الواسع جبلى .
كريم بار خدائى كز او هر انگشتى * هزار حاتم و معن است و صد هزار امثال .
منجيك .
چو معن زايده جود ترا مداد وكيل * چو قس ساعده مدح ترا مداد خطيب .
اديب صابر .
به جنب لفظ تو اى لفظ تو بديع و غريب * بجاى طبع تو اى طبع تو جواد و كريم .
نه معن زايده معطى بود نه حاتم طى * نه قس ساعده كامل بود نه قيس خطيم .
اديب صابر .
همچو معن زايده دارد سماحت در مزاج * همچو قس ساعده دارد فصاحت در خطاب .
عبد الواسع جبلى
اى آنكه از حكايت جود تو در جهان * اخبار معن زايده شد چون فسانه خوار .
عبد الواسع جبلى
جود تو از جود معن معنى گرفته است . از تاريخ بيهقى .
مثل مغز پسته .
ز عكس خون دل حاسدان تو هر شام * چو مغز پسته شود آسمان زنگارى .
كمال اسمعيل .
مثل مغز حرام .
طعامى بىنمك . مغز حرام نخاع باشد .
مثل مغز خر .
غذايى بىنمك .
مثل مغز قلم .
بادنجان يا كدويى نيك پخته .
مثل مقراض .
دو زبان .