و ملخ از جوانب و حوالى درآمدند و پيرامون باروى بغداد نرگه زدند . جامع التواريخ رشيدى .
مثال :
شمار گوسفندش از بز و ميش * در آن وادى شد از مور و ملخ بيش .
جامى .
مثل موزه و گل .
مثال :
از معركهء فتنه بعون تو برون شد * ملكى كه كنون در كف او فتنه اسير است
تا دى مثل او مثل موزه و گل بود * و اكنون مثل او مثل موى و خمير است .
انورى .
مثل موش .
ظريف . ترسيده .
مثل موش آبكشيده .
بمزاح ، به باران تصادف كرده و تر شده .
مثل موش روى قالب صابون .
بمزاح ، جمع و مؤدب نشسته .
مثل موم .
نرم . رام . مطيع . گدازان . مثال :
دشمن ار اژدهاست پيش سنانش * گردد چون موم پيش آتش سوزان .
منسوب برودكى .
بفر دولت او هركه قصد سندان كرد * به زير دندان چون موم يافت سندانرا .
ناصر خسرو .
دل تو همچو كه معصيت و نرم چو موم * سنگ خاره است گه معذرت و تنك چو ميم .
ناصر خسرو .
و آن بندها كه بست فلاطون به پيش من * موميست سست پيش كهن پيشكار من .
ناصر خسرو .
به زير ضربت شمشير و گرزشان گفتى * كه آبگينه و موم است خاره و سندان .
عبد الواسع جبلى .
از بس كه شب و روزت كشم بيدادت * چون موم شدم ز آندل چون پولادت .
ابو حنيفهء اسكافى .
در آن هوس كه شود رازدار خاتم تو * بدست حكم تو چون موم نرم گشت رخام .
ظهير .
نشستند بيدار مغزان روم * به مهر ملك نرم گردن چو موم .
نظامى .
قومى كه بچنگ اندرشان سنگ سيه موم * اينك همه در چنگ تو چون موم بفرمان .
قاآنى .
جهان است چون موم در مشت من * پذيراى هر شكل انگشت من .
مرحوم اديب .
همى چون موم بگذارد زره را آهنين اعضا * ز رشك آنكه رونق تار و پود طيلسان آمد .
كمال اسمعيل .
مثل موم و مرهم .
سخت مانده . بغايت نرم شده . نهايت مطيع .
مثل موى .
نزار و نحيف .
خر همى شد لاغر و خاتون او * مانده حيران كز چه شد اين خر چو مو .
مولوى .
مثل موى از خمير ( يا ) از شير ( يا ) ماست برآوردن ( يا ) كشيدن .
با نهايت آسانى . مثال :
چون خوى و طبع را تو مخمر كنى بزهد * زان گفتهها چو موى برون آئى از خمير .
سوزنى .
عدل را در طينت آدم مخمر كرد خلق * تا برآرى خلق را از ظلم چوى موى از خمير .
سوزنى .
چو مخمر كرد طين خلقت او كردگار * بخل را ز آنگل برون آورد چون موى از خمير .
سوزنى .
دست عدل تو ستميافته را * راست چون موى برآرد ز خمير .
سوزنى .