عدل او ناخن ستم از گوشت * بركشد همچو موى را ز خمير .
سوزنى .
در خمير طينت آدم به قوت مايه بود * عنصر تو ورنه تا اكنون نماندستى فطير
از آبرويت پخته شد نان وجودش لاجرم * صانع از خاكش برون آورد چون مو از خمير .
انورى
گرفته گوش و ز دنيا برون كشيده اجل * حسود جاه ترا همچو موى را ز خمير .
انورى .
از معركهء فتنه بعون تو برون شد * ملكى كه كنون در كف او فتنه اسير است
تا دى مثل او مثل موزه و گل بود * و اكنون مثل او مثل موى و خمير است .
انورى .
دشمنش آمد برون از پوست چون موى از خمير * ور نميآيد سپهرش موكشان ميآورد .
سلمان ساوجى .
زبان چرب تو اينك بنكتهء شيرين * برون كشيد زبانش بسان موى از ماست .
سلمان ساوجى .
من بدان مو از زحير آيم برون * همچو موئى از خمير آيم برون .
عطار .
گرچه دلم دركشيد روى چو مقصود * خط تو چون مويش از خمير برآورد .
عطار .
دل كه با مهر تو آميخته شد چون مى و شير * آيد از حادثهها بيرون چون موى از ماست
كمال اسمعيل .
يار با ماست وين سخن ز نهفت * من برون ميروم چو موى از ماست .
اوحدى .
دل كه با مهر تو آميخته شد چون مى و شير * آيد از حادثهها بيرون چون موى از ماست .
كمال اسمعيل
اشاره :
پيرى خمير مايهء مرگست اى عجب * از موى كس شنيد كه آيد برون خمير .
كمال اسمعيل
چون موى كه از خمير آيد بيرون * از هجده هزار عالم آئى بيرون .
عطار .
اشاره :
ايموى ميان ميان چون موى ترا * موئيست كه در خمير مىبينم من .
عطار .
گر زحمت ساكنان آن كوى از ماست * يا نيز ترش بودن آن روى از ماست .
فردا متغير شود كه آن روى چو شير * ما نيز برون رويم چو موى از ماست
جان خود را كه در جهان بستى * بزر و سيم و خانه پيوستى
بركش از جمله همچو موى از شير * تا چو گويد بيار گوئى گير .
اوحدى .
مثل موى در چشم .
آزارنده .
پيش چشم او خيال جاه و زر * همچنان باشد كه موى اندر بصر .
مولوى .
مثل موى ديلم .
انبوه . گشاده . درهم شكسته .
چو شانه پنجهء قهر تو برهمشان زند ور چه * سياه خصم از انبوهى چو موى ديلمان گردد .
كمال اسمعيل .
درهم شكسته بستهتر از موى زنگييم * در صورت ار چو طرهء ديلم گشادهايم .
سيف اسفرنگ .
آرى سبكدلان را در بوى تو نيازى * پابند دل نباشد زنجير زلف ديلم .
سيف اسفرنگ .
تا شحنهء انصاف تو در كار جهانست * از باد پريشان نشود طرهء ديلم .
سيف اسفرنگ .
چون سر و زلف ديلمان دست گشاده كردهاى * در عمل خراب دل زنگى خال خويش را .
سيف اسفرنگ .