مثل مرد .
دلير . ركگوى . آزادگوى .
مثل مرده .
بىحركت . ضعيف . مانده .
مثل مردهشورها .
رجوع به : مثل حماميها شود .
مثل مردهء گبرها .
راست و بيحركت .
مثل مردهء متحرك .
سخت ناتوان و سست .
مثل مرغ .
زود خوابنده در اول شب . سريع الاطاعه بشوى . دلى طپنده . لرزان . جابك و جلد .
مثال :
چنان بلرزم كاندر هوا نلرزد مرغ * چنان بپيچم كاندر زمين نپيچد مار .
با كنيزك گفت هان رو مرغوار * طشت را از خانه برگير و بيار .
مولوى .
مثل مرغ آسيابان .
مبرم و شوخديده .
مثل مرغ آوريد كرده .
با بن موهائى برجسته ، چنان كه در حال تب لرزه .
مثل مرغ بسمل .
( يا ) نيم بسمل . طپان . پيچان .
ز غمت چو مرغ بسمل شب و روز مىطپيدم * چو بلب رسيد جانم پس از اين دگر تو دانى .
عطار .
رجوع به : مرغ نيم بسمل شود .
مثل مرغ پر كنده .
هواى باغ جهانرا چو بلبلى بودم * كه بود گلشن صدر تو آشيانهء من
كنون كه مرغك پر كندهاى شدم جز تو * كه سازد از پس تو وجه آب و دانهء من .
سيف اسفرنك .
مثل مرغ حق .
شب و روز نفرينكنان .
مثل مرغ زيرك .
مثال :
بدل گفت بدخواه من يافت كام * فتادم چو آن مرغ زيرك بدام .
از جامع - التواريخ رشيدى .
گفتم بخرد داد بزرگى دادم * بند فلكى بزيركى بگشادم
امروز ز مرغ زيرك آمد يادم * يعنى كه بپاى خود بدام افتادم .
مجير بيلقانى .
هرچند كه مرغ زيرك آمد * بر خاتم روزگار نامم .
شك نيست كه مرغ زيركم ز آنك * افتاده بپاى خود بدامم .
مجير بيلقانى .
مرغ زيرك كه ميرميد از دام * با همه زيركى بدام افتاد .
چو مرغ زيرك مانده بهر دو پا در بند * كنون دو دست بسر بر همى زنم چو ذباب .
جمال الدين عبد الرزاق .
در سر كار تو كردم دل و دين با همه دانش * مرغ زيرك بحقيقت منم امروز و تو دامى .
سعدى .
مثل مرغ سر كنده .
مثال :