تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1486

مساهمون:

ص١٤٨٦

مثل ماهى بىآب .

مثال :
دلش بىويس با فرمان شاهى * به سختى بود چون بىآب ماهى .
ويس و رامين . رجوع به : مثل ماهى بر تابه شود .

مثل ماهى بىزبان .

معروف شده مخالف تو * همچون ماهى به بىزبانى .
سيف اسفرنگ .
گر حر ز مدح او را بر خط بحر خوانند * ماهى بىزبان را بخشد زبان قارى .
سيف اسفرنگ .

مثل ماهى در شست .

طپنده .
مىطپم چون ماهى آخر دائما * ز آنكه در دريا بشست افتاده‌ام .
عطار .
مىطپم چون ماهى و دانى چرا * ز آنكه در دريا بشست افتاده‌ام .
عطار .
مرغ دل چون واقف اسرار گشت * مىطپد از شوق چون ماهى ز شست .
عطار .

مثل ماهى سقنقور .

نرم . مبهى .
ساق او ماهى سقنقور است * كه تقاضا كند به دو عنين .

مثل ماهى شيم .

نرم . پرنگار .
ماه و ماهى را مانى تو ز روى اندام * ماه ديده است كسى نرم‌تر از ماهى شيم .
ابو حنيفهء اسكافى .
مرد بايد كه شير شرزه بود * نه نگار آورد چو ماهى شيم .
ابو حنيفهء اسكافى .
يقين‌شناس كه با خط مقاومت نكند * رخى چو ماه تمام و تنى چو ماهى شيم .
ازرقى .
تا بود عارض بت‌رويان چون سيم سپيد * تا بود ساعد بت‌رويان چون ماهى شيم .
فرخى .

مثل مثل ساير .

جهان‌گرد . در افواه افتاده .
به نسبت چون فلك قدر تو عالى * بهمت چون مثل ذكر تو ساير
اديب صابر .
جهان بهر هنر مثل همى زن و من * ز بهر رزق جهان‌گرد گشته همچو مثل .
رضى نيشابورى .
نام صيتت رونده همچو مثل * خصمت آواره در جهان چو سمر .
شرف شفروه .

مثل مجسمه بر جاى خشك شدن .

بىجنبش و حركتى ماندن .

مثل مجنون .

آشفته . پريشان . نزار .

مثل مخمل .

نرم : چون قالى خوب . سرخ : چون چهره گلنارى از خجل ، يا انگشت و هيمهء بتمامت افروخته .

مثل مددو .

گويا مدد و نام صاحب‌منصبى روسى باشد . و اصلش مدد اف است .

مثل مرال .

با بدنى به گوشتى با تناسب آكنده . با خرامى خوش . با چشمانى فريبنده .

مثل مرباى آلو .

در جائى كه از شأن و مكانت او برتر است جدا و تنها نشسته .

مثل مرجان .

سرخ .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1486 | على اكبر دهخدا