مثل ماهى بىآب .
مثال :
دلش بىويس با فرمان شاهى * به سختى بود چون بىآب ماهى .
ويس و رامين .
رجوع به : مثل ماهى بر تابه شود .
مثل ماهى بىزبان .
معروف شده مخالف تو * همچون ماهى به بىزبانى .
سيف اسفرنگ .
گر حر ز مدح او را بر خط بحر خوانند * ماهى بىزبان را بخشد زبان قارى .
سيف اسفرنگ .
مثل ماهى در شست .
طپنده .
مىطپم چون ماهى آخر دائما * ز آنكه در دريا بشست افتادهام .
عطار .
مىطپم چون ماهى و دانى چرا * ز آنكه در دريا بشست افتادهام .
عطار .
مرغ دل چون واقف اسرار گشت * مىطپد از شوق چون ماهى ز شست .
عطار .
مثل ماهى سقنقور .
نرم . مبهى .
ساق او ماهى سقنقور است * كه تقاضا كند به دو عنين .
مثل ماهى شيم .
نرم . پرنگار .
ماه و ماهى را مانى تو ز روى اندام * ماه ديده است كسى نرمتر از ماهى شيم .
ابو حنيفهء اسكافى .
مرد بايد كه شير شرزه بود * نه نگار آورد چو ماهى شيم .
ابو حنيفهء اسكافى .
يقينشناس كه با خط مقاومت نكند * رخى چو ماه تمام و تنى چو ماهى شيم .
ازرقى .
تا بود عارض بترويان چون سيم سپيد * تا بود ساعد بترويان چون ماهى شيم .
فرخى .
مثل مثل ساير .
جهانگرد . در افواه افتاده .
به نسبت چون فلك قدر تو عالى * بهمت چون مثل ذكر تو ساير
اديب صابر .
جهان بهر هنر مثل همى زن و من * ز بهر رزق جهانگرد گشته همچو مثل .
رضى نيشابورى .
نام صيتت رونده همچو مثل * خصمت آواره در جهان چو سمر .
شرف شفروه .
مثل مجسمه بر جاى خشك شدن .
بىجنبش و حركتى ماندن .
مثل مجنون .
آشفته . پريشان . نزار .
مثل مخمل .
نرم : چون قالى خوب . سرخ : چون چهره گلنارى از خجل ، يا انگشت و هيمهء بتمامت افروخته .
مثل مددو .
گويا مدد و نام صاحبمنصبى روسى باشد . و اصلش مدد اف است .
مثل مرال .
با بدنى به گوشتى با تناسب آكنده . با خرامى خوش . با چشمانى فريبنده .
مثل مرباى آلو .
در جائى كه از شأن و مكانت او برتر است جدا و تنها نشسته .
مثل مرجان .
سرخ .