مثل ماست .
رنگى پريده از ترس .
مثل ماسوره .
لاغر و باريك .
مثل ماكيان بر بيضه .
( يا ) بر خايه . مثال :
من كرده خويشتن سره از فضل وانگهى * در كنج خانه مانده چو بر خايه ماكيان .
رشيد وطواط .
اكنون در اين مرنجم در سمج بسته در * بر بند خود نشسته چو بر بيضه ماكيان .
مسعود سعد سلمان .
رجوع به : مثل مرغ كرك ، شود .
مثل مالك دوزخ .
با جامهاى از دود يا چيزى مانند آن سياه شده .
مثل ماما خميره .
با چهرهاى فربه و برآمده .
مثل ماه .
چهرهاى بسيار نيكو .
مثل ماه سپر .
صورتى بىمعنى . مثال :
باراى تو چو ماه سپر ماه آسمان * با بأس تو چو شير علم شير مرغزار .
وطواط .
مثل ماه شب چهارده .
رجوع به : مثل ماه شود .
مثل ماه نو .
انگشتنما .
مثال :
به همه كس بثمودم خم ابرو كه تو دارى * ماه نو هركه ببيند به همه كس بنمايد .
سعدى .
مثل ماهى از آب بيرون افتاده .
بىقرار ، آشفته ، مضطرب . مثال : ماهى را ما نستيم از آب بيفتاده و بر خشكى مانده . ابو الفضل بيهقى .
دل ز بيم آنكه بر تو باد سردى بگذرد * روز و شب چونانكه ماهى را براندازى ز آب .
انورى .
رجوع به : فقرهء بعد شود .
مثل ماهى بر تابه .
بىقرار ناشكيبا .
مثال :
شهنشاهش ببالين زار و گريان * بسان ماهى بر تاوه بريان .
ويس و رامين .
شورش من چو ماهى تابه * زين دو مار نهنگسان برخاست .
خاقانى .
از آن چو ماهيم بر تابه و چون ماه در نقصان * كه همچون روى تو از ماه تا ماهى نميدانم .
رضى الدين نيشابورى .
نظير : مثل اسپند در آتش . مثل ماهى بر خشكى . مثل گندم بر آتش .
مثل ماهى بر خشكى .
مثال : من و مانند من كه خدمتكاران امير محمد بوديم ماهى را ما نستيم از آب بيفتاده و در خشكى مانده . ابو الفضل بيهقى .
بر جگر آبم نماند از دلنواز * همچو ماهى ماندهام بر خشك باز .
عطار .
ماهى تو بديدار و منم در غم تو زار * چون ماهى در خشك و چو در ماهى ذو النون .
معزى .
رجوع به : فقرهء قبل شود .