مثل ليمو .
پستانى كوچك و برجسته .
مثل مادر .
مهربان .
مثل مادر وهب .
زنى جنگاور . ماخوذ از شبيه است ، مادر وهب پس از كشته شدن پسر عمود خيمه را گرفته بجنگ مخالفين ميرود و چند تن را هلاك مىكند .
مثل مادر هفت تا .
بمزاح ، مثل سگ با كودكان بسيار .
مثل مار .
بر خود پيچيدن . پوست افكندن . دو زبان بودن . سخت نشگن گرفتن .
سخنهاى زننده گفتن .
مثال :
چنان بلرزم كاندر هوا نلرزد مرغ * چنان بپيچم كاندر زمين نپيچد مار .
مسعود سعد سلمان .
چو زهر گردد در كامها لعاب دهن * چو مار پيچد در يالها دوال عنان .
مسعود سعد سلمان .
ز ننگ اينكه كمانت نمود پشت بخصم * خم كمند تو بر خود چو مار مىپيچد .
قاآنى .
نيزه خونين او پيچنده چون مار شكنج * بارهء شبديز او غرنده چون شير ژيان .
عبد الواسع جبلى .
اى شهنشاهى كه از بهر جناغ اسب تو * همچو افعى پوست بگذارد پلنگ بربرى .
ازرقى .
گر بنگرد پلنگ بزين پلنگ او * هر سال پوست بفكند از تن بسان مار .
ازرقى .
خلقى بيفكنند چو مار از نهيب پوست * قومى برآورند چو مور از نشاط پر .
عبد الواسع جبلى .
دور از گنج بنانت زهر غم بر نوش كرد * پوست زان افكند و لاغر گشت مار آساقلم .
كاتبى .
چند چو مار از نهاد با دو زبان زيستن * چند چو ماهى به شكل گنج درم ساختن .
خاقانى .
يكى زشتروى بد آغاز بود * تو گوئى بمردم گزى مار بود .
ابو شكور .
يقين دانست كه دولت ايشان منقطع خواهد گشت و چون در زمان وزارت او انقطاع مىيافت چون مار بر خود مىپيچيد . جامع التواريخ رشيدى .
مثل مار خوش خط و خال .
با ظاهرى خوب باطنى زشت .
مثال :
هست چون مار گرزه سيرت دهر * از برون نرم و از درون پر زهر .
سنائى .
مثل مار دم كوفته .
پيچان .
مثال :
ز رنج لرزان چون برگ يافته آسيب * به درد پيچان چو مار كوفته دنبال .
مسعود سعد سلمان .
مثل مار زخمخورده .
كينهور .
مثل مار سركوفته .
پيچان . مثال :
از ياد تو غافل نتوان كرد بهيچم * سر كوفته مارم نتوانم كه نهپيچم .
سعدى .
مثل مارگزيده .
بر خود پيچان .
مثل مازو .
سرى كوچك با تاركى باريك .