تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1479

مساهمون:

ص١٤٧٩
لباس عافيت را تيغ چون گل چاك گرداند * ز خون دشمنان نيزه درخت ارغوان گردد .
كمال اسمعيل
در وفا چون گل و گه وعده * همه را صد زبانى سوسن .
جمال الدين عبد الرزاق .
گرچه خرم روى و خوشبوئى و خندان لب چو گل * با من اندر عشق بدعهدى چو گل آيين مكن .
عبد الواسع جبلى .

مثل گلاب .

مثال :
بيار آن مى كه پندارى روان ياقوت نابستى * و يا چون بركشيده تيغ پيش آفتابستى به پاكى گوئى اندر جام مانند گلابستى * بخوشى گوئى اندر ديدهء بيخواب خوابستى سحابستى قدح گوئى و مى قطرهء سحابستى * طرب گوئى كه اندر دل دعاى مستجابستى اگر مى نيستى يكسر همه دل‌ها خرابستى * اگر در كالبد جان را بديلستى شرابستى اگر اين مى بابر اندر بچنگال عقابستى * از آن تا ناكسان هرگز نخوردندى صوابستى .
منسوب برودكى .

مثل گلابتون .

گيسويى نرم و افشان .

مثل گل آتش .

سرخى از تب يا مرضى بر گونه يا قسمتى ديگر از تن .

مثل گل از هم باز شدن .

رجوع به : مثل گل شكفتن ، شود .

مثل گل انار .

رخسارى گلگون . هندوانهء سرخ و رسيده .

مثل گل سپر افكندن .

مثال : در اين مقام چون هر تير جد كه در جعبهء جهد بندگى بود انداخته شد و هيچ بر نشانهء قبول نيامد اينجا چون گل سپر ببايد انداخت و چون چنار دست بدعا بايد داشت . از مرصاد العباد .

مثل گل سرخ .

گونهء گلرنگ . هندوانهء سرخ . نظير : اشد حمرة من بنت المطر .

مثل گل شكفتن .

خندان و خرم شدن .

مثل گلقند .

لبى شكرين و لعل رنگ . مثال : گفتند آفتابى تو خردلى به چند .

مثل گل گاو زبان .

چايى جوشيده و مانده .

مثل گلوله .

سريع .

مثل گلوله توب .

سخت فربه با گوشتى محكم و درهم پيچيده .

مثل گلهء گوسفند .

مثل گنبد دوار .

عمامهء بزرگ .

مثل گنج در ويرانه .

عزيزى نه بجاى سزاوار خويش .

مثل گنجشگ .

ضعيف و خرد .

مثل گنجشگ لندوك .

خرد و برهنه . لندوك پرندهء خرد كه هنوز پر برنياورده .

مثل گندم .

برهنه .