لباس عافيت را تيغ چون گل چاك گرداند * ز خون دشمنان نيزه درخت ارغوان گردد .
كمال اسمعيل
در وفا چون گل و گه وعده * همه را صد زبانى سوسن .
جمال الدين عبد الرزاق .
گرچه خرم روى و خوشبوئى و خندان لب چو گل * با من اندر عشق بدعهدى چو گل آيين مكن .
عبد الواسع جبلى .
مثل گلاب .
مثال :
بيار آن مى كه پندارى روان ياقوت نابستى * و يا چون بركشيده تيغ پيش آفتابستى
به پاكى گوئى اندر جام مانند گلابستى * بخوشى گوئى اندر ديدهء بيخواب خوابستى
سحابستى قدح گوئى و مى قطرهء سحابستى * طرب گوئى كه اندر دل دعاى مستجابستى
اگر مى نيستى يكسر همه دلها خرابستى * اگر در كالبد جان را بديلستى شرابستى
اگر اين مى بابر اندر بچنگال عقابستى * از آن تا ناكسان هرگز نخوردندى صوابستى .
منسوب برودكى .
مثل گلابتون .
گيسويى نرم و افشان .
مثل گل آتش .
سرخى از تب يا مرضى بر گونه يا قسمتى ديگر از تن .
مثل گل از هم باز شدن .
رجوع به : مثل گل شكفتن ، شود .
مثل گل انار .
رخسارى گلگون . هندوانهء سرخ و رسيده .
مثل گل سپر افكندن .
مثال : در اين مقام چون هر تير جد كه در جعبهء جهد بندگى بود انداخته شد و هيچ بر نشانهء قبول نيامد اينجا چون گل سپر ببايد انداخت و چون چنار دست بدعا بايد داشت . از مرصاد العباد .
مثل گل سرخ .
گونهء گلرنگ . هندوانهء سرخ . نظير : اشد حمرة من بنت المطر .
مثل گل شكفتن .
خندان و خرم شدن .
مثل گلقند .
لبى شكرين و لعل رنگ . مثال : گفتند آفتابى تو خردلى به چند .
مثل گل گاو زبان .
چايى جوشيده و مانده .
مثل گلوله .
سريع .
مثل گلوله توب .
سخت فربه با گوشتى محكم و درهم پيچيده .
مثل گلهء گوسفند .
مثل گنبد دوار .
عمامهء بزرگ .
مثل گنج در ويرانه .
عزيزى نه بجاى سزاوار خويش .
مثل گنجشگ .
ضعيف و خرد .
مثل گنجشگ لندوك .
خرد و برهنه . لندوك پرندهء خرد كه هنوز پر برنياورده .
مثل گندم .
برهنه .