مثل گوشت گاو .
كسى كه زود رام نگردد . بدليل تسليم نشود ، دير فريب خورد ، نصيحت نپذيرد . چيزى كه دير پزد .
مثل گوش روزهدار بر الله اكبر .
انتظارى با نهايت بىتابى و بيقرارى .
مثال :
باز آ كه در فراق تو چشم اميدوار * چون گوش روزهدار بر اللّه اكبر است .
سعدى .
مثل گوگرد احمر .
ناياب .
مثل گوى .
سرگشته . سر از پا نشناخته . مست طافح . سر از پا گم كرده . سرگردان .
لگدكوب .
مثال :
دى بدشت از سر چون گوى همى گشتم * وز جفاى فلك امروز چو چوگانم .
ناصر خسرو .
گرد گردان « 1 » و فريبانت همى برد چو گوى * تا چو چوگانت بكرد اين فلك چوگان باز .
ناصر خسرو .
اميرك برفت و يافت اريارق را چون گوى شده و در بوستان ميگشت و شراب مىخورد و مطربان ميزدند . ابو الفضل بيهقى .
مضطر نشوى ز بستن نعل * دردى ندهى ز اول خم
ره گم نكنى و در تحرك * چون گوى ز پاى سر كنى گم .
انورى .
مرا چون گوى سرگردان اگر دارد عجب نبود * چنين گوئى كه الا زخم چوگانرا نمىشايد .
مجير بيلقانى
باد سر دشمنان در سم يگران تو * از خم چوگان تو گوى صفت لطمهخور .
هاتف .
چنان در خم چوگانم فكندند * كه پا و سر چو گوئى مىندانم .
عطار .
اى چو گوئى گشته در چوگان او * تا ابد چون گوى سرگردان او
همچو گوئى خويشتن تسليم كن * پس بسر مىگرد در ميدان او .
عطار .
ماندهام همچو گوى در ده تو * گم شده پا و سر چه ميطلبى .
عطار .
همچون گويم كه در ره او * دارم سر او و سر ندارم .
عطار .
من چو گوئى پا و سر گم كردهام تا تو مرا * زلف بفشانى و پس از حلقه چوگانى دهى .
عطار .
گوى آنكس مىبرد در راه عشق * كو چو گوئى بىسر و بىپا بود .
عطار .
همچو گوئى بود سرگردان مدام * هر كه خود را مرد اين ميدان نمود .
عطار .
شدم چون گوى سرگردان كه خود را * حريف درد در ميدان نديدم .
عطار .
هامش
( 1 ) گرد گردان صاحب حركت دورى است .جهان هميشه چنين است و گرد گردان است * هميشه تا بود آيينش گرد گردان بود .رودكى .چونكه گردى گرد سرگشته شوى * خانه را گردنده بينى و آن توئى .مولوى .ملك ميراث گرد گردانست * ملك شمشير ملك مردانست .سنائى .