گفتار محمد رسول اللّه * وندر دل كينه چونكه قارن .
ناصر خسرو .
رجوع به : مثل كوه البرز ، و رجوع به : مثل كوه ثبير ، شود .
مثل كوه كمر بستن .
گوهر عالم توئى در بن دريا نشين * پيش خسان همچو كوه بيش كمر برمبند .
عطار .
مثل كهربا .
رنگى پريده . مثال : چهره از بيم كهربائى گشته . ظفرنامه .
مثل كيگائيها .
لوچ . احول .
مثل كيميا .
نامى محض . مثال :
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا * زين هر دو نام ماند چو سيمرغ و كيميا .
عبد الواسع جبلى .
مثل گاز .
دهان باز كرده . مثال :
رفت آنك از پى يك خردگى از چشم امل * باز كرده دهن از حرص چو گازش بينيد
كمال اسمعيل .
مثل گاله .
دهانى فراخ .
مثل گاو .
نادان . پرخوار . نعرهزن .
مثل گاو بچرم گر نگرستن .
با نگاهى خشمآلود ديدن . مثال :
گفتم كه مرا ز غم بسه بوسه بخر * دل تافته گشتى و گران كردى سر
از بهر سه بوسهاى بت بوسه شمر * چون گاو بچرم گر به من در منگر .
فرخى .
مثل گاو جنگى .
مثال :
كل همچو گاو جنگى هركس بينه بزن * در شأن كل خدا گفت كلا لينبذن .
مثل گاو حاج ميرزا آقاسى .
آنكه بىاذن و اجازت بهر خانه درآيد .
مثل گاو خراس .
مثال :
مانم به چشم بسته بگاو خراس ليك * هستم ز آب چشم چو خر مانده در خلاب .
كمال اسمعيل .
خويشتن بينى از نهاد و قياس * گرد خود گشتهاى چو گاو خراس .
سنائى .
دشمن شكوه شير ببيند ز صولتت * گر زانكه چشم بسته چو گاو خراس نيست .
ابن يمين .
در سفر ماه و سال چون نسناس * ليك بر جاى همچو گاو خراس
گرچه بسيار ره نوشته بود * گرد بر گرد خويش گشته بود .
از سير العباد سنائى .
چو گاوى كه عصار چشمش بهبست * دوان تا شب و شب همانجا كه هست .
خراسى ديد روزى پير خسته * كه ميكردند و اشتر چشم بسته
بزد يك نعره و اندر جوش آمد * كه تا ديرى از او باهوش آمد