سرگشته چو گوى شد دل من * تا زلف تو گشت همچو چوگان .
فرخ تن آنكه دل كند گوى * پس با تو درافكند بميدان .
وطواط .
دشمنى كز تو گريزان ميدود بر سر چو گوى * آيد از گوى گريبانش ندا كاين المفر .
كمال اسمعيل .
همچو گوئى سجده كن بر روى و سر * جانب آن صدر شد با چشم تر .
مولوى .
به دو گفتم كه چيزى گوى آخر * كه سرگردان شدم چون گوى آخر
چو فردوسى به بخشش رايگانى * بفضل خود بفردوسش رسانى .
عطار .
چو از چوگان زلفش يافت بوئى * بسر ميشد به خود بى خود چو گوئى .
عطار .
پاى را بربست و گفتا گو شوم * در خم چوگانش غلطان ميروم
عشق مولى كمكم از ليلى بود * گوى گشتن بهر او اولى بود
گوى شو ميگرد بر پهلوى صدق * غلط غلطان در خم چوگان عشق .
مولوى .
ميروم از سر به بن از بن بسر * همچو گوئى بامبام و دربدر .
عطار .
همچو گوئى گرد بودن خوى كرد * يعنى از سرگشتگى چون گوى گرد .
عطار .
همچو گوئى كردهاى گم پا و سر * اين چه سرگردانيست اى بىخبر .
عطار .
بىسر و بن گرچه ميگردم چو گوى * كار برنايد مرا از رنگ و بوى .
عطار .
همچو گوئى مانده در چوگان چنين * چند خواهم بود سرگردان چنين .
عطار .
چندانكه چو گوى ميدوم از هر سوى * مىنتوان شد از خم چوگان بيرون .
عطار .
زان مىترسم كه در بلام اندازند * همچون گوئى بىسر و پام اندازند .
عطار .
همچو گوئى كردهاى گم پا و سر * اين چه سرگردانى است اى بىخبر .
عطار .
مثل گياه بام .
بىاصل .
چون گياه بام اصلى نيست خصمت را و ليك * سر برآرد گر بداس امتحانش ندروى .
سيف اسفرنك .
مثل لاش .
مثل لاش مرده . گنده . عفن .
مثل لاكپشت .
رجوع به : مثل كشف و رجوع به : مثل سنگپشت ، شود .
مثل لالكاى خروس .
سخت سرخ . مثال :
تير از بسكه زد بدشمن كوس * رخش شد همچو لالكاى خروس .
رودكى .
مثل لاله .
گونهء سرخ . گوشى سرخ شده از تب .
مثل لام الف .
درهم پيچيده . مثال : و آن فكنده نيزهها چون لام الف در يكديگر . كمال اسمعيل .
مثل لانهء زنبور .
سوراخسوراخ .