تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1477

مساهمون:

ص١٤٧٧
بباران گفت كاين سرگشته اشتر * زبان حال بگشاد از دل پر كه رفتم از سحرگه تا شبانگاه * مگر گفتم ز پس كردم بسى راه چو بگشادند چشمم شد درستم * كه چندين رفته بر گام نخستم بر آن گام نخستينيم جمله * اسير رسم و آئينيم جمله .
از اسرارنامهء عطار .
غول عادات را به بيگارى * خواجه تاشان گاو عصارى بام تا شام در مشقت راه * شب همانجا كه بامداد پگاه .
دهخدا .
آن گاو خراس بين همه سال * كو چرخ زند نه وجد و نه حال پيشش همه چرب آخرتر * ليكن نرسد بآخورش سر .
خاقانى .

مثل گاو شيرده .

( يا ) گاو دوشا . مثال :
گاو دوشاى عمر بدخواهش * برهء خوان شير گردون باد .
ابو الفرج رونى .
گاو دوشاى عمر او ندهد * زين پس از خشكسال حادثه شير .
انورى .

مثل گاو عصار .

مثال :
چو گاوى كه عصار چشمش به‌بست * دوان تا شب و شب همانجا كه هست .
سعدى . نظير : مثل گاو خراس .

مثل گاو على دوستى .

رجوع به : مثل گاو حاج ميرزا . . . ، شود .

مثل گاو نه‌نه حسين .

آنكه بىخبر و سر زده داخل خانهء ديگران شود .

مثل گچ .

رنگى پريده .

مثل گدا آزاد خان .

( . . . هم بايد پولش داد و هم دستش را بوسيد . )

مثل گداى ارمنى نه دنيا دارد نه آخرت .

مثال :
نه دين از پس نه دنيا پيش مانده * بسان كافر درويش مانده .
عطار .
دين نه و دنيا نه همچو كافر درويش * از دو سرا بهره جز عقاب نيابد .
ظهير .
چون مفلس كافريم و چون قحبهء زشت * نه دين و نه دنيا و نه اميد بهشت .

مثل گداى سامره .

مبرم . بستوه آرنده .

مثل گراز .

با دندانى مانند يشگ اين جانور .

مثل گربه از هر دست بيندازندش با پا به زمين مىآيد .

نهايت زيرك است .

مثل گربه به روى كسى براق شدن .

با خشم بسوى او چشم آغيل كردن و گردن افراختن .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1477 | على اكبر دهخدا