بباران گفت كاين سرگشته اشتر * زبان حال بگشاد از دل پر
كه رفتم از سحرگه تا شبانگاه * مگر گفتم ز پس كردم بسى راه
چو بگشادند چشمم شد درستم * كه چندين رفته بر گام نخستم
بر آن گام نخستينيم جمله * اسير رسم و آئينيم جمله .
از اسرارنامهء عطار .
غول عادات را به بيگارى * خواجه تاشان گاو عصارى
بام تا شام در مشقت راه * شب همانجا كه بامداد پگاه .
دهخدا .
آن گاو خراس بين همه سال * كو چرخ زند نه وجد و نه حال
پيشش همه چرب آخرتر * ليكن نرسد بآخورش سر .
خاقانى .
مثل گاو شيرده .
( يا ) گاو دوشا .
مثال :
گاو دوشاى عمر بدخواهش * برهء خوان شير گردون باد .
ابو الفرج رونى .
گاو دوشاى عمر او ندهد * زين پس از خشكسال حادثه شير .
انورى .
مثل گاو عصار .
مثال :
چو گاوى كه عصار چشمش بهبست * دوان تا شب و شب همانجا كه هست .
سعدى .
نظير : مثل گاو خراس .
مثل گاو على دوستى .
رجوع به : مثل گاو حاج ميرزا . . . ، شود .
مثل گاو نهنه حسين .
آنكه بىخبر و سر زده داخل خانهء ديگران شود .
مثل گچ .
رنگى پريده .
مثل گدا آزاد خان .
( . . . هم بايد پولش داد و هم دستش را بوسيد . )
مثل گداى ارمنى نه دنيا دارد نه آخرت .
مثال :
نه دين از پس نه دنيا پيش مانده * بسان كافر درويش مانده .
عطار .
دين نه و دنيا نه همچو كافر درويش * از دو سرا بهره جز عقاب نيابد .
ظهير .
چون مفلس كافريم و چون قحبهء زشت * نه دين و نه دنيا و نه اميد بهشت .
مثل گداى سامره .
مبرم . بستوه آرنده .
مثل گراز .
با دندانى مانند يشگ اين جانور .
مثل گربه از هر دست بيندازندش با پا به زمين مىآيد .
نهايت زيرك است .
مثل گربه به روى كسى براق شدن .
با خشم بسوى او چشم آغيل كردن و گردن افراختن .