خواهم شدن چو تير از اينجا سوى عراق * با قامتى ز بار عطاهاى تو كمان .
وطواط .
دريغ اى تير بالا ار نبودى * ترا با اوحدى همچون كمان عهد .
اوحدى .
گر كسى را هست در ظاهر گمان * كين سخن كژ ميرود همچون كمان .
عطار .
همانا خليفه را هيچ كفايتى نيست كه با ما چون كمان ناراست است اگر خداى جاويد مدد دهد او را بگوشمال چون تير راست گرانم . جامع التواريخ رشيدى .
مثل كمانچه .
با قدى خميده و كوژ .
مثل كمند .
گيسوان بلند .
مثل كندهء دوزخ .
پيرى بزه كار . پيرى ممسك . اشاره :
كى بداند قلندر گنده * كه بدوزخ همه برد كنده .
اوحدى .
مثل كنه .
مبرم . چسبنده نظير : اعلق من الحناء . اعلق من قراد .
مثل كنيز حاج باقر .
لند لندان . نظير : مثل كاكاى حاج محمد زمان .
مثل كنيز ملا باقر .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
مثل كنيزها .
رجوع به : مثل كنيز حاج باقر ، شود .
مثل كوچ كولى .
با انبوهى و جمعيت به جائى رفتن . همه با هم با آواز بلند سخن گفتن .
مثل كوره .
تنى از تب سوزان .
مثل كوره .
باد از جاى ديگر خوردن .
همچو كوره هركه باد از جاى ديگر مىخورد * بايدش سر كوفته مانند سندان زيستن .
رضى نيشابورى .
مثل كورهء حدادى .
تنى از تب سوزان .
مثل كوزهء فقاع .
مثال :
دل منه بر زنان از آنكه زنان * مرد را كوزهء فقع سازند .
تا بود پر دهند بوسه بر او * چون تهى گشت خوار بندازند .
على شطرنجى .
چون كوزهء فقاع كه تا پر باشد بلب و دهانش بوسههاى خوش زنند و چون تهى گشت از دست بيندازند . مرزباننامه . رجوع به : اسب و زن و شمشير . . . ، شود .
مثل كوسه گلين .
كوسه ، كوسج است و گلين بتركى عروس باشد . رجوع به : مثل آتشافروز ، شود .
مثل كوفته .
برنجى آبدار و بدپخته . بينيى بزرگ . پيرى فرتوت .
مثل كوفيها .
بيوفا .
مثل كوليها .
زنى بسيار سخن و دشنامگوى .
مثل كون انتر .
بطنز و تعريض ، با چهرهء سرخ .