مثل كون خروس .
چشمى خرد و به گودى فرورفته با پلكهاى سرخ .
مثل كون مرغ .
چشمى خرد با پلكهاى سرخ .
مثل كوه .
مثال :
به آن باشد كه در دامن كشى پاى * مثال كوه باشى پاى بر جاى .
جامى .
مثل كوه ابو قبيس .
مثال :
عنان او بكشم تا جناب آن ملكى * كه بو قبيس بشاهين حلم او مثقال .
منجيك .
وجود خصم چه وزن آورد در آن ميزان * كه بو قبيس ندارد محل پاسنگى .
اخسيكتى .
مثل كوه احد .
مثال :
در ديدهء حلم تو نموده * صد كوه احد كم از سپندان .
عميد لوبكى .
آن شه درياسخا كه از دل او هست * كوه احد مايهء نقار گرفته .
مجير بيلقانى .
نظير : اثقل من احد .
مثل كوه البرز .
گران و بزرگ . باوقار . حليم .
مثل كوه الوند .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
مثل كوه بيدواز .
« 1 »
بر جود تو حباب بود بحر قيروان * بر حلم تو پشيزه بود كوه بيدواز .
رضى الدين نيشابورى .
رجوع به : مثل كوه البرز ، شود .
مثل كوه ثبير .
« 2 »
يكى سفينه ز علمش هزار بحر محيط * يكى دقيقه ز حلمش هزار كوه ثبير .
رضى نيشابورى .
نجنبد ز جا اى پسر چون درخت * بباد سحرگاه كوه ثبير .
ناصر خسرو . رجوع به : مثل كوه البرز ، شود .
مثل كوه ثهلان .
نظير : مثل كوه ، مثل كوه ابو قبيس ، مثل كوه احد ، مثل كوه الوند .
مثل كوه البرز . مثل كوه بيدواز . مثل كوه ثبير . مثل كوه ثهلان . مثل كوه قارن . و رجوع به : كوه البرز شود .
مثل كوه قارن .
مثال :
بر رس نيكو بشعر حكمت حجت * زانكه بلند و قويست چونكه قارن .
ناصر خسرو .
اى جوانمرد كه با سنگى و با حلمى * بر حلم تو سريعست كه قارن .
فرخى .
هامش
( 1 ) كوه بيدواز كه بضبط حسين خلف نام كوهى از ولايت ماوراء النهر است ظاهرا بعظمت مثل بوده است روحى ولوالجى در بيت ذيل آن را نام برده است :همچون كلاه گوشهء نوشيروان مغ * برزد هلال سر ز پس كوه بيدواز .روحى ولوالجى .
( 2 ) كوهى است به ظاهر مكه .