دستى همه عظم همچو ملعق * جانى همه رخنه همچو كفگير .
اخسيكتى .
مثل كف موسى .
درخشان . مثال :
طبع سخنسنج كف موسويست * خوان سخن مائدهء عيسويت .
خواجو .
نظير : يد بيضا .
مثل كلاه قجرها نه آستر دارد نه رويه .
مثل كلبتين .
دندانى تيز .
مثل كلبهء بزاز .
مثال :
بازار ز رنگ او چون كلبهء بزاز * پاليز ز بوى او چون خانهء عطار .
لامعى .
تا ولايت به دو سپرد ملك * گشته گيتى چو كلبهء بزاز .
فرخى .
رجوع به : مثل تخت بزاز ، شود .
مثل كلم .
گوشتى بسيار و روى هم خوابيده در بدن .
مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار .
( كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ . . . )
قرآن كريم .
سورهء 14 . آيهء 31 .
مثل كلوچ پنبه .
بسيار سفيد .
مثل كله خيك ممد .
( كربلائى خيك محمد ) سخت فربه و بزرگ شكم .
مثل كليد بر طاق .
مثال : تو آنجا از جفت خويش چون كليد بر طاق و حلقه بر در مانى .
مرزباننامه .
مثل كماج .
نرم و سطبر و برجسته .
مثل كمان .
( يا ) مثل كمان حلاج . ابروانى مقوس . پشتى خميده . مثال :
شدم پير بدينسان و تو هم خود نه جوانى * مرا سينه پر انجوخ و تو چون چفته كمانى .
رودكى .
بربرد قدش ( كذا ) شد باژگونه * دو تا شد پشت او همچون درونه .
رودكى .
نقل از نسخهء اشعار رودكى فراهمآوردهء آقاى سعيد نفيسى .
هر كس كه با تو دل را چون تير راست دارد * در پيش تو به خدمت همچون كمان كند قد .
معزى .
اندر جهان ز هيبت تير و كمان تو * چون تير گشت راست بسى كار چون كمان
معزى .
هم آن گروه كه جستند از مصاف چو تير * بيامدند كمانوار پشت كرده بخم .
معزى .
پير بخنديد و بگفت اى جوان * چرخ كند پشت تو را چون كمان .
سعدى .
اگر نبستى چون كمان بر كژى * دل خود سپر كن بر تير عشق .
اوحدى .