تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1473

مساهمون:

ص١٤٧٣
دستى همه عظم همچو ملعق * جانى همه رخنه همچو كفگير .
اخسيكتى .

مثل كف موسى .

درخشان . مثال :
طبع سخن‌سنج كف موسويست * خوان سخن مائدهء عيسويت .
خواجو . نظير : يد بيضا .

مثل كلاه قجرها نه آستر دارد نه رويه .

مثل كلبتين .

دندانى تيز .

مثل كلبهء بزاز .

مثال :
بازار ز رنگ او چون كلبهء بزاز * پاليز ز بوى او چون خانهء عطار .
لامعى .
تا ولايت به دو سپرد ملك * گشته گيتى چو كلبهء بزاز .
فرخى . رجوع به : مثل تخت بزاز ، شود .

مثل كلم .

گوشتى بسيار و روى هم خوابيده در بدن . مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار .
( كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ . . . )
قرآن كريم . سورهء 14 . آيهء 31 .

مثل كلوچ پنبه .

بسيار سفيد .

مثل كله خيك ممد .

( كربلائى خيك محمد ) سخت فربه و بزرگ شكم .

مثل كليد بر طاق .

مثال : تو آنجا از جفت خويش چون كليد بر طاق و حلقه بر در مانى .

مرزبان‌نامه .

مثل كماج .

نرم و سطبر و برجسته .

مثل كمان .

( يا ) مثل كمان حلاج . ابروانى مقوس . پشتى خميده . مثال :
شدم پير بدين‌سان و تو هم خود نه جوانى * مرا سينه پر انجوخ و تو چون چفته كمانى .
رودكى .
بربرد قدش ( كذا ) شد باژگونه * دو تا شد پشت او همچون درونه .
رودكى . نقل از نسخهء اشعار رودكى فراهم‌آوردهء آقاى سعيد نفيسى .
هر كس كه با تو دل را چون تير راست دارد * در پيش تو به خدمت همچون كمان كند قد .
معزى .
اندر جهان ز هيبت تير و كمان تو * چون تير گشت راست بسى كار چون كمان
معزى .
هم آن گروه كه جستند از مصاف چو تير * بيامدند كمانوار پشت كرده بخم .
معزى .
پير بخنديد و بگفت اى جوان * چرخ كند پشت تو را چون كمان .
سعدى .
اگر نبستى چون كمان بر كژى * دل خود سپر كن بر تير عشق .
اوحدى .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1473 | على اكبر دهخدا