ز بيم ناوك گردان زمانه را بينى * كشيده سر به تن تيره در كشف كردار .
مجير بيلقانى .
در گريبان چون كشف دزديده سر * با لبى خشك از غم تر دامنى .
كمال اسمعيل .
رجوع به : مثل خارپشت ، شود .
مثل كشك .
پنيرى بىچربى .
مثل كشگول عزرائيل .
كرجى يا كشتى يا اتوموبيل و كالسگهء شكسته و خطرناك .
مثل كفتار .
مرد يا زنى پير و فرتوت .
مثال :
چه گوئى كه پوشيده اين جامهها را * همان گنده پيرى چو كفتار دارد .
ناصر خسرو .
مثل كفتار .
در سوراخ نهان شده .
مثال :
ز بيم تيغ او شيران جنگى * بسوراخ اندرون رفته چو كفتار .
فرخى .
مثل كفتار .
گول و سغبهء گفتارى فريبنده .
خود گرفت است و تو چون كفتار كور * اين گرفتن را نبينى از غرور
مىبگويند اندرون كفتار نيست * از برون جوئيد كاندر غار نيست
نيست در سوراخ كفتار اى پسر * رفت تازان او بسوى آبخور
اين همى گويند و بندش مىنهند * او همى گويد ز من كى آگهند
گر ز من آگاه بودى اين عدو * كى ندا كردى كه آن كفتار كو
تا كه بربندند و بيرونش كنند * غافل آن كفتار از اين ريشخند .
مولوى .
دهر گردنده بدين پيشه رسن پورا * خپه خواهدت همى كرد خبردارى
تو همى بينى كت پاى همى بندد * پس چرا خامشى و خيره نه كفتارى .
ناصر خسرو .
چرخ همى بنددت بگشت زمان پاى * روزى از آنجا برون كشدت چو كفتار .
ناصر خسرو .
چون خفت در آن غار برون نايد از آن تا * بيرون نكشى پايش از آن جاى چو كفتار .
ناصر خسرو .
چو كفتارى كه بندندش بعمدا * همى گويند كاينجا نيست كفتار .
ناصر خسرو .
و اللّه لا اكون مثل الضبع تسمع اللدم حتى تخرج فتصاد . حديث .
همچو كفتارى كه ميگيرندش او * غرهء آن گفت كاين كفتار كو .
مولوى .
رجوع به : كفتارخانه نيست ، شود .
مثل كف دست .
هموار . بتمامت غارت شده .
صدر احرار شهاب الدين اى گاه سخا * كان و دريا شده از دست كفت چون كف دست .
كمال اسمعيل
مثل كفگير .
همه چشم شدن . سوراخسوراخ بودن . چهره مجدر داشتن .
گردون كاسه پشت چو كفگير جمله چشم * نظاره سوى زندهدلان كفنورش .
خاقانى .