مثل كشف .
سر به سينه دركشنده .
همچون كشف به سينه سر اندر كشد اجل * آنجا كه نيزهء تو برافراخت يال را .
كمال اسمعيل .
سر دركشيده چون كشف ز آنست گوهر در صدف * كاو را چو آوردى به كف چون ابر بدهى رايگان
سيف اسفرنك .
لب گشاده چون صدف همواره در مدح تو آن * سركشيده چون كشف در خاره از بيم تو اين .
عبد الواسع جبلى
الا اى خسروى كز بيم رمح اژدها شكلت * كشفوار اژدهاى چرخ در خارا شود پنهان .
عبد الواسع جبلى .
اى شيردلى كز فزع تيغ تو تنين * در كوه بكردار كشف زير حجر شد .
عبد الواسع جبلى .
ز بيم اژدها پيكر سنان تو همه ساله * كشفوار اژدهاى تن بسنك اندر نهان دارد .
عبد الواسع جبلى .
آن روز خارپشت كنى خصم را به تير * همچون كشف نهاده سر اندر شكم نهان .
اخسيكتى
جوشان چو اژدها و ز آسيبشان بكوه * در سنك سال و مه چو كشف اژدها نهان .
عبد الواسع جبلى .
بكوه و دريا گر بگذرى گرفته بدست * حسام فتح فزاى و سنان دشمن كاه
شود بلنگ كشفوار در ميان حجر * رود نهنك صدفوار در نشيب مياه .
عبد الواسع جبلى
گر ببيند عكس شمشير تو در كوه اژدها * از فزع پنهان شود در سنك خارا چون كشف .
عبد الواسع جبلى .
گه مناظره هر فاضلى كه سرورتر * ز شرم پيش تو سر در شكم كشد چو كشف .
عبد الواسع جبلى .
اى از فزع نيزهء پيچيده چو مارت * در گوه خزنده چو كشف زير حجر مار
عبد الواسع جبلى
وز نهيب تو چون كشف گردون * سركشد در ميانهء چنبر .
عبد الواسع جبلى .
از نهيب باز تو همچون كشف بر كوه قاف * سال و مه سيمرغ باشد سركشيده در حجر .
عبد الواسع جبلى .
ز انسان كه سركشد كشف اندر ميان سنك * از جود تو نياز سراندر عدم كشيد .
عبد الواسع جبلى .
چون كشف در سنك خارا شد پلنك از تيغ تو * چون صدف در قعر دريا شد نهنك از تيغ تو .
عبد الواسع جبلى .
كشفوار در سينه پنهان شود * سر دشمن از زخم كوپال شاه .
كمال اسمعيل .
روز حربت چون كشف از بيم جان خويشتن * گردد اندر سنك پنهان اژدهاى جانشكر .
عبد الواسع جبلى .
چو اندر دست شه پيدا شود گرز گرانسنگش * كشف كردار خصمش را سر اندر تن نهان گردد .
كمال اسمعيل
آن پسته ديده باشى همچون كشف به صورت * آن استخوانش بيرون و ان سبزش اندرون در
گر چون كشف كشم سر در استخوان سينه * سايه نيفتد از من بر چشم هيچ جانور .
خاقانى . « 1 »
مگر ديده باشى تو اى خوش سرود * كشف بر كنار آمده ز آب رود
گهى سر بناى گلو دركشد * دگرباره بيرون چو اژدر كشد .
مرحوم اديب .
ابليس كشفوار درآرد بكتف سر * چون مير برآرد بكتف گرز گرانرا .
ابو الفرج رونى .
هامش
( 1 )گرچه كشف چو پسته بود سبز و كوژپشت * حاشا كه مثل پستهء خندان شناسمش .خاقانى .