مثل قرهقوش .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
مثل قزوينيان هفت دبه را حلال دانستن .
رجوع به : قزوينى . . . ، شود .
مثل قشون بىسردار .
دلشكسته . بىآگاهى به تكليف . نظير : قرون بدن مالها عقاء .
مثل قشون شكسته .
تكتك و بتفاريق آمدن جمعى .
مثل قصهء چهل طوطى .
حكايتى كه تمامى ندارد .
مثل قصيل .
مويى بسيار .
مثل قطامه .
زنى سخت بدخو .
مثل قفس .
تنگ . مثال :
بر حسود تو جهان همچو قفس گشت و رواست * كه چو قمرى شده با طوق ز داغ اغلال .
رضى نيشابورى .
مثل قفل بر در بودن .
سرگشته باشد از بن دندان كليدوار * هر كه از سراى شرع تو چون قفل بر در است
كمال اسمعيل .
نظير : مثل حلقه بر در بودن .
مثل قلم .
انگشت يا بينى ظريف و باريك .
مثل قلم .
دو زبان . بسر رونده . بستهميان . بريدهسر . مثال :
با من زمانه تا دو زبان گشت چون قلم * با او دورو چو كاغذ و صد دل چو دفترم .
مجير بيلقانى .
قلم دو زبان است و كاغذ دو روى * نباشند محرم در اين سوزيان .
هر آنكه پيش تو همچون قلم بسر نرود * سرش بريده و سينه دريده چون قلم است .
وطواط .
ز اشتياق وصف تو همچون قلم * ميدوم بسته ميان بر سر دوان .
عطار .
بسان خامهء تو شد عزيز در دستت * هر آنكه بست چو خامه به خدمت تو ميان .
عبد الواسع جبلى .
خورشيد گرفته تخته از سر * بر سر چو قلم دوندهء تو .
عطار .
چو بسر كشى درآئى همه سروران دين را * ز سر نيازمندى چو قلم بسر دوانى .
عطار .
اگر گوئى سرت خواهم بريدن * ز شادى چون قلم بر سر دوانم .
عطار .
بگشاده چون دوات باوصاف تو دهن * بربسته چون قلم به ثناهاى تو ميان .
وطواط .
جبلى همچو دگر حاشيه در خدمت تو * چو قلم ساخته از سر همه ساله قدم است .
عبد الواسع جبلى .
ز حكم قايل نون و القلم منازع تو * بريده سر چو قلم كوژپشت چون نون باد .
عبد الواسع جبلى .
ايا كرده سر نامه مديحت خاصه و عامه * ميانها بسته چون خامه بأمرت انسى و جانى .
عبد الواسع جبلى .
ز اشتياق در وصلت چون قلم * ميروم بسته ميان بر سر دوان .
عطار .