براى كشف معانى غيب سر قضا * ز خامهء دو زبان تو ترجمان آورد .
كمال اسمعيل .
دوش از بهر آن آمد زبان او كه مىبخشد * يكى مر دوستانرا نوش و ديگر دشمنانرا سم .
كمال اسمعيل .
چو گردد از خطت مكتوب نامه * بسر گردم روان در ره چو خامه .
كاتبى .
از كمال عشق جانان چون قلم * سر نهى اول به راه آنگه قدم .
عطار .
عاشقش را چون از او آمد خبر * چون قلم پيش پسر آمد بسر .
عطار .
سالك آمد لوح را رهبر گرفت * چون قلم سرگشته لوح از سر گرفت .
عطار .
چون خامه منم عشق تو را بسته ميان * راز تو چو نامه كرده در دل پنهان
تو باز به صحبت من اى جان جهان * چون نامه دوروئى و چو خامه دو زبان .
عبد الواسع جبلى .
اى پيش تو سپهر ميان بسته چون قلم * مردى و مردميت بعالم شده علم .
رشيد وطواط .
قدم از سر كنم قلم كردار . رجوع به : مثل مقراض شود .
مثل قل هو الله از برداشتن .
مثال .
وانكه خاقان است از توران و زير دست تست * روز و شب چون قل هو اللّه شكر تو دارد زبر .
معزى .
گر از تو بپرسد كسى راز عالم * چو الحمد و چون قل هو اللّه بخوانى .
معزى .
خواند همه شب نثار بزمت * الحمد چو قل هو اللّه از بر .
مجير بيلقانى .
رجوع به : مثل الحمد . . . ، شود .
مثل قند .
لبى شكرين . ميوهاى شيرين .
مثل قندرون .
نانى شبمانده و سخت .
مثل قندهار ( يا ) مثل بتكدهء قندهار ( يا ) بهار قندهار .
اشاره :
سيصد هزار شهر كنى به ز قيروان * سيصد هزار باغ كنى به ز قندهار .
منوچهرى .
دزى چرخ بالا به بالا و پهنا * درو هر سرائى به از قندهارى .
قطران .
هست بر هر بام گوئى صد بهار قندهار * هست در هر كوى گوئى صد طراز شوشتر .
قطران .
شهر ز ديباى روم نغزتر از بوستان * راه ز خوبان شهر خوبتر از قندهار .
مسعود سعد .
سروى براستى تو در جويبار نيست * نقشى بنيكوئى تو در قندهار نيست .
معزى .
وقت بهار نو صفت نوبهار كن * خانه ز گل چو بتكدهء قندهار كن .
اديب صابر .
مثل قوچ .
جنگى .
مثال :
سگالندهء جنگ مانند قوچ * تبر برده بر سر چو تاج خروج .
رودكى .