مثل قوتى .
خانهء كوچك . و داراى همهء لوازم با پاكيزگى و ظرافتى بسيار .
مثل قهوهء قجرى .
بسيار تلخ . اين قهوه زهرآلود بوده و با آن بزرگان را مىكشتهاند .
مثل قير .
سياه . چسبنده .
مثل قيطان .
لبى باريك .
مثل كارد مطبخ .
كه به همه كارى خورد .
مثل كارد و پنير .
دو تن نهايت خصم يكديگر . و در قديم مثل كارد و گوشت مىگفتهاند . مثال :
با من چه بود شكفته باشى گهگه * گاهى باشى چو گوشت با كارد تبه
روزى همه آرى كنى و روزى نه * يك ره صنما مرا بنه بر يك ره .
فرخى .
مثل كاروانسرا .
خانهاى كه همه كس بىسوال و اجازت و بىنظم و ترتيبى در آن آيند و روند .
مثل كاسه پشت .
رجوع به : مثل كشف شود .
مثل كاسهء غريبان .
حلقه به گوش .
مثال :
هم ديدهاى كه از جان درگاه سيف دين را * چون كاسهء غريبان حلقه بگوشم ايدر .
خاقانى
نظير : مثل سفره . مثل قمرى . مثل فاخته .
مثل كاسهء خون .
چشمى سخت سرخشده .
مثال :
گوئى كه كاسهاند پر از خون دو چشم من * يا خود دو كاسهاند زجاجى پر از شراب .
سلمان ساوجى .
مثل كاشيها .
ترسنده .
مثل كاغذ .
نانى سفيد و تنك . دوروى .
مثال :
قلم دو زبان است و كاغذ دو روى * نباشند محرم در اين سو زيان .
كمال اسمعيل .
دو رويه نيستيم چو كاغذ به هيچ روى * گردون قلم ز بهر چه بر ما همى كشد .
جمال الدين عبد الرزاق
از آنكه كاغذ در عهد تو دوروئى كرد * هميشه باشد چون دشمنت نشانهء تير .
كمال اسمعيل .
رجوع به : مثل خامه و رجوع به : مثل قلم ، شود .
مثل كافور .
اغذيه يا ادويهء مبرده . بدنى بىتب .
مثل كاكا سياهها .
آشفته مو . با لبى سطبر . ژكان و دنان .
مثل كاكاى حاجى محمد زمان .
لندلندان .
مثل كاه .
گوشتى با آب پخته ، بىمزه . بىآب ، خشك . رويى زرد .
مثال :
رخم چون كاه از آن زرد است كامسال * بخرمن ديدهام ديدار گندم .
اثير اومانى .
با مهان آب زير كاه مباش * تات بىآبتر ز كه نكنند .
سنائى .
مثل كاه و كهربا .
يكى مجذوب ديگرى .