نظير : مثل ريم آهن . مثل خانهء زنبور .
مثل غربالبندها .
شوخديده . بىحيا . بدزبان . دهان دريده .
مثل غريبها .
دور از جمع با گردنى كج نشسته .
مثل غلغلهء روم .
مردمى بسيار و با همهمهء كثير .
مثل غليواج .
نه ماده نه نر ، گاهى ماده گاهى نر . مثال :
ز ضعف پيرى گشته است چون گليم كهن * بحبس رويم و بوده چو ديبهء ششتر
ز بىحميتى ايدوست چون غليواجم * نه ماده خود را دانم كنون همى و نه نر .
مسعود سعد .
نظير : مثل خرگوش . مثل زغن .
مثل غنچه .
دهانى كوچك .
مثل غول .
بلند و فربه .
مثل غول بيابانى .
بسيار بلندقد .
مثل غول بىشاخ و دم .
با جثهء بس بزرگ و عقل و ادبى كم . نظير : گاو بىشاخ و دم .
مثل فاحشهها .
هر جائى .
مثل فاخته .
بىوفا . و يا وفادار .
فاخته مهرى نبايد در تو دل بستن كه تو * هر زمان جفت دگر خواهى و يار ديگرى .
لامعى .
چون فاخته با طوق تو خو كردستم . از مقامات حميدى . چو قمرى طوق بر گردن نشان بندگى دارم .
مثل فانوس تا شدن .
در اثر ضربت و زخمى درشت درهم نشستن .
مثل فراش هر سينى .
كه در مطالبت تشديد كند و هيچ عذر نپذيرد . هر سين يكى از قراء همدان است .
مثل فرزين .
كجرو . روسياه . مثال :
همه خونخوار و آزور چو مگس * همچو فرزين بكژ روى و فرس .
سنائى .
جز بعمرى در ره ما راست نتوان رفت از آنك * همچو فرزين كجروى در راه نافرزانهاى .
سنائى .
اختر دشمنان ايشان را * شده رفتار كژتر از فرزين .
ابو الفرج رونى .
چو فرزين همه رخ بكژ تاختن * نهادند از بهر كژ باختن .
مرحوم اديب .
همچو فرزين كجرو است و رخ سيه بر نطع شاه * آنكه تلقين مىكند شطرنج مر ليلاج را .
مولوى .
مست را بين زان شراب پرشگفت * همچو فرزين مست و كژ رفتن گرفت .
مولوى .
ايدوست اگر نصيحتم مىشنوى * مگر اى براستى كه محروم شوى
همچون فرزين كجرو در صدر نشين * در گوشه بمانى ار چو رخ راست روى .
جمال عبد الرزاق .