رخ راست ميرود ز چه در گوشهاى بماند * فرزين كجرو از چه بصدر اندرون نشست .
جمال عبد الرزاق .
نايافته شه رخى ز وصلش يك راه * شد سيم به پيلوار خرج آن ماه
بر دست گرفت كجروى چون فرزين * تا ز اسب پياده ماندم از وى ناگاه .
جمال عبد الرزاق .
چو شاه رقعه دانش توئى نكو دانى * كه در روش كه رخست و كه هست چون فرزين .
ابن يمين .
وزير شاه نشان حالم ار بدانستى * براستى كه نيم كژ طريق چون فرزين
بپاى پيل حوادث سرم نگشتى پست * زيادتى نرسيديم از سپهر برين .
ابن يمين .
چو فرزين كجرو كجكار گردند * همان بازى كه با آن شاه كردند .
از بلبلنامهء عطار .
مثل فرفره .
تند . چابك . جلد ، چست ، چالاك .
مثل فرنگى .
با رنگى سپيد و موئى خاكسترى و چشمانى آسمانگونى .
مثل فشفشه از جا در رفتن .
رجوع به : مثل ترقه ، شود .
مثل فضل برمكى .
من آن مهى را خدمت همى كنم كه بفضل * چو فضل برمك دارد مگر هزار غلام .
فرخى .
مثل فعلهها .
لقمهء بزرگ بردارنده .
مثل فقاع بريخ .
مثال .
نام نه چرخ سدا بىچون فقع بريخ ببين * گر به بخشش نام دستت نيل و سيحون كردهاند .
مجير بيلقانى .
رجوع به : فقاع شكستن ، شود .
مثل فلفل .
تيز . تند . چابك .
مثل فلفل فرنگى .
چست . چالاك .
مثل فلك بر سر گرديدن .
گر تو كبود پوشى همچون فلك درين ره * پس چون فلك چرا تو دائم بسر نگردى .
عطار .
از بسكه بسر گشتم چون چرخ فلك هر سو * چون چرخ فلك دايم زير و زبرم بينى .
عطار .
مثل فواره .
خونى جهان و بسيار .
مثل فيروزه .
مثال :
بوستان شد چون بهار چينيان از رنگ و بو * كوه چون ياقوت و چون پيروزه سرو غاتفر .
قطران .
ناز چون بيجاده گردد سيب چون مرجان شود * آب چون فيروزه گردد خاك چون مينا شود .
قطران .
مثل فيل .
با جثهاى بس بزرگ .
مثل فيل كوچكه .
زنى كوتاهبالا و سخت فربه .
مثل فيل منگلوسى ( يا ) منگله .
بسيار كلان و فربه . مثال :