مثال :
كاهى شو و كوه عجب برهمزن * تا پيرا ترا چو كهربا گردد .
عطار .
مثل كبريت .
سخت خشك .
مثل كبريت احمر .
نادر ، ناياب .
مثل كبست .
بسيار تلخ .
مثال :
عيشهاى بتپرستان تلخ كردى چون كبست * روزهاى دشمنان دين سيه كردى چو قار .
فرخى .
مثل كبك .
خوشخرام .
مثال :
چون بناگاه فرود آمد از حجره بشب * همچو كبكى كه خرامنده بود در كهسار
پاى من خشك فرومانده ز رفتار مرا * پشت بر خشك زمين پاى فرو در گل عار .
انورى .
مثل كبك درى .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
مثل كبك سرش را زير برف كرده .
گمان كند كه عيبهاى او را نهبينند . گويند كبك سر زير برف كند و چون در آنحال كسى را نهبيند پندارد كه ديگران نيز او را نهبينند .
مثل كبوتر .
دلى طپنده .
مثل كبوتر كاظمين .
رجوع به : مثل آهو . . . ، شود .
مثل كپهء ظلم .
تودهء حائل ديدن روشائيرا .
مثل كپى .
بىشرم . ناپرهيزكار .
مثال :
ز كپى در جهان ناپارساتر * ز سگ رسواتر وزو بىبهاتر .
ويس و رامين .
نظير : از نى من قرد ، من هجرس ، من سجاح ، من ضيون ، من قط ، من حمامه ، من هر .
مثل كج بيل .
ناخنى بلند . رجوع به : مثل بيل ، شود .
مثل كجى .
چشمى آبىرنگ . كجى مهرهء آسمانگونيست .
مثل كدخداى كيگا .
احول .
مثل كدو .
سرى بىمو . سرى دغ . سرى برهنه .
مثال :
گاه برهنه قدمم همچو سرو * گاه برهنه است سرم چون كدو .
كمال اسمعيل .
مثل كدو تنبل .
هندوانه و يا خربزهء بىمزه و بزرگ .
مثل كرد دوغ نديده .
باشتاب و حرصى تمام چيزيرا خوردن .
اشاره :
بخارا خوشتر از لوكر خداوندا همى دانى * و ليكن كرد نشكيبيد از دوغ بيابانى .
غزال لوكرى .
مثل كرد هزيمتى ؟
مثال :
يكى منم كه چنان آمدم مثل بر او * كه كرد بىبنه آيد هزيمت از بنگاه .
فرخى .
مثل كرك به .
خطى سبز سخت نرم .