ولى را گنج بىرنجى عدو را رنج بىگنجى * يكى را كژدم كاشان يكيرا زر كاشانى .
قطران .
رجوع به : مثل عقرب شود .
مثل عقيق .
مثل عقيق يمن . لبى سرخ . ماهى ، سيبزمينى يا پيازى خوب برشته شده
مثال :
هواى مشرق تاريتر از سياه شبه * هواى مغرب رنگينتر از عقيق مذاب .
عمعق .
مثل علم بر بام .
آشكار .
همچون علم به بام برآورد نام ما * سوداى آن علم كه تو بر دوش مىكنى .
اوحدى .
مثل علم عيد .
عيان . مرئى .
سردار سخا داعيهء تاج الدين كز جود * در جمله جهان چون علم عيد عيان است .
اثير اومانى .
مثل علم يزيد .
بالائى بلند و زشت .
مثل على بهانهگير .
آنكه بهر چيز عيبى نهد و به هيچ چيز خورسند نشود .
مثل على كماجى .
با سرى بسيار بزرگ . اين على در زمان طفوليت من در طهران كماج فروختى . قدى پست و سرى بسيار بزرگ و بدشكل داشت .
مثل عمر .
خشمناك . برآشفته .
مثل عمر .
دادگر .
مثال :
بطاعت بكن شكر احسان او * كه اين داد نزد خرد عمريست .
ناصر خسرو .
نام عمر از عدل بلند است و گرنى * يك خانه ندانم كه در آنجا عمرى نيست .
سنائى .
رجوع به : عدل عمر ، شود :
مثل عمر حباب .
كوتاه .
هميشه عمر كوته چون حباب است * حسود دل خراب جان يبابش .
رضى الدين نيشابورى .
رجوع به : مثل عهد . . . ، شود .
مثل عمر سعد .
خشمگين .
مثل عمر گلى .
روى ترش كرده . خم به ابروان آورده .
مثل عمرو بن عبدود .
بر اسبى بلندبالا معجب و مستكبر نشسته .
مثل عمروعاص .
محيل ، مكار . هوشيار . مثال :
از كرم با خاص و عامى خوشزبان و خوبلفظ * وز خرد چون عمروعاصى پيشدان و پيشبين .
عبد الواسع جبلى .
مثل عناب .
لبى سرخ . سرانگشتانى خضيب .
مثل عنبر .
روغنى خوب . زلف معشوق .
مثل عنقا .
ناياب .