تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1461

مساهمون:

ص١٤٦١
ولى را گنج بىرنجى عدو را رنج بىگنجى * يكى را كژدم كاشان يكيرا زر كاشانى .
قطران . رجوع به : مثل عقرب شود .

مثل عقيق .

مثل عقيق يمن . لبى سرخ . ماهى ، سيب‌زمينى يا پيازى خوب برشته شده مثال :
هواى مشرق تاريتر از سياه شبه * هواى مغرب رنگين‌تر از عقيق مذاب .
عمعق .

مثل علم بر بام .

آشكار .
همچون علم به بام برآورد نام ما * سوداى آن علم كه تو بر دوش مىكنى .
اوحدى .

مثل علم عيد .

عيان . مرئى .
سردار سخا داعيهء تاج الدين كز جود * در جمله جهان چون علم عيد عيان است .
اثير اومانى .

مثل علم يزيد .

بالائى بلند و زشت .

مثل على بهانه‌گير .

آنكه بهر چيز عيبى نهد و به هيچ چيز خورسند نشود .

مثل على كماجى .

با سرى بسيار بزرگ . اين على در زمان طفوليت من در طهران كماج فروختى . قدى پست و سرى بسيار بزرگ و بدشكل داشت .

مثل عمر .

خشمناك . برآشفته .

مثل عمر .

دادگر . مثال :
بطاعت بكن شكر احسان او * كه اين داد نزد خرد عمريست .
ناصر خسرو .
نام عمر از عدل بلند است و گرنى * يك خانه ندانم كه در آنجا عمرى نيست .
سنائى . رجوع به : عدل عمر ، شود :

مثل عمر حباب .

كوتاه .
هميشه عمر كوته چون حباب است * حسود دل خراب جان يبابش .
رضى الدين نيشابورى . رجوع به : مثل عهد . . . ، شود .

مثل عمر سعد .

خشمگين .

مثل عمر گلى .

روى ترش كرده . خم به ابروان آورده .

مثل عمرو بن عبدود .

بر اسبى بلندبالا معجب و مستكبر نشسته .

مثل عمروعاص .

محيل ، مكار . هوشيار . مثال :
از كرم با خاص و عامى خوش‌زبان و خوب‌لفظ * وز خرد چون عمروعاصى پيش‌دان و پيش‌بين .
عبد الواسع جبلى .

مثل عناب .

لبى سرخ . سرانگشتانى خضيب .

مثل عنبر .

روغنى خوب . زلف معشوق .

مثل عنقا .

ناياب .