مثل طويله .
خانهء ناروفته . از طويله اصطبل اراده شده است .
مثل ظلمات .
بسيار تاريك . گويا از ظلمات ، شمال نهائى زمين اراده مىشود كه گويند اسكندر بدان راه يافته .
مثل عاج .
دندانى ، گردنى ، دستى يا سينهاى سفيد . مثال :
دستى از پرده برون آمد چون عاج سپيد * گفتى از ميغ همى تيغ زند زهره و ماه
پشت دستى به مثل چون شكم قاقم نرم * چون دم قاقم كرده سرانگشت سياه .
كسائى مروزى .
مثل عاشق بىسيم .
خوار . بىارز . مثال :
بنده مختارى كه جانش عاشق درگاه تست * هست بر درگاه تو چون عاشق بىسيم خوار .
مختارى .
مل عباس دبس ( يا ) عباس دوس .
گدائى مبرم . و شوخديده .
مثل عثمان لنگ .
لنگان را بمزاح چنين تشبيه كنند .
مثل عدس .
چشمى خرد .
مثل عرب عنيزه .
رباينده .
مثل عرعر .
سخت بالان . بالائى رعنا . مثال :
بسان عرعر در بوستان ملك ببال * بسان خورشيد از آسمان عمر بتاب .
مسعود سعد .
نظير : مثل سرو . مثل صنوبر .
مثل عروس .
مزين . اسبى خوشاندام .
مثل عروس خفته .
بناز و براحت بخواب رفته .
فتنه ز تو خفته بخواب عروس * دولت بيدار تو را پاسبان .
خاقانى .
مثل عروس قريشيها .
جامهء قرمز پوشيده . و اين تشبيه از تعزيهء عروسى قريش ماخوذ است
مثل عروس قلندران .
بىحفاظ . بىعفاف .
مثل عزرائيل .
مهيب .
مثل عسكر .
مثال :
ششتر چو رخ تو نديد ديبا * عسكر چو لب تو نديد شكر
با دو رخ و با دو لب تو ما را * ايوان همه چون ششتر است و عسكر .
قطران .
مثل عسل .
روغنى خوب . ميوه و بالخاصه خربزهء شيرين ، كودكى شيرينزبان .
مثل عقرب .
با گفتارى دلخراش . زلفى پيچان
مثل عقرب جراره .
رجوع به : فقرهء قبل شود
مثل عقرب كاشان .
مثال :