مثل سيبزمينى .
بىرگ . بىمردانگى و غيرت .
مثل سيبى كه از ميان دو نيم كرده باشند .
دو چيز يا دو كس سخت به يكديگر ماننده .
مثال :
تو چون ويسى لب از نوش و تن از سيم * تو گوئى كرده شد سيبى به دو نيم .
ويس و رامين .
تو را ماند به مهر اى گنبد سيم * تو گوئى كرده شد سيبى به دو نيم .
ويس و رامين .
خاك در تو كه نورتاب است * سيبى به دو كرده آفتاب است
پس بر فلك ترنجى از چاه * چون سيب دو نيمه كردهء ماه .
خاقانى .
رخسار تو و مه ده و چار * سيبى است دو نيم كرده پندار .
سلمان ساوجى
نظير :
اشبه من الماء الى الماء . * اشبه من التمرة الى التمرة .
مثل سير .
برهنه . عريان .
مثال
گر بصدر او درآيد سائلى عريان چو سير * با حرير و حله تو بر تو رود همچون پياز .
سوزنى .
دست ناپاك چون دراز كند * به مثل گر سوى پياز كند
يك بيك جامههاش بستاند * همچو سيرش برهنه گرداند .
كمال اسمعيل .
پوشيده كن بخلعت خويشم كه مرمرا * چرخ و جهان برهنهتر از سير كردهاند .
اديب صابر .
هركه چون سير برهنه بر جودت آيد * بخت در صدرهء ده تو چو پيازش بيند .
كمال اسمعيل
مثل سير و سركه دل جوشيدن .
نهايت مضطرب بودن .
مثل سيل .
اشك يا عرق يا باران يا خونى فراوان .
مثل سيماب .
لرزان ، گران سبكسار .
مثال :
در هر آن خانهاى كه ره يابند * در شد آمد بسان سيمابند .
سنائى .
اى بسا كس فريفته است اين سيم * كه تو لرزان بر او چو سيمابى .
سعدى .
ز بيم خنجر سيمابگون او گشته است * عدوى دولت او بىقرار چون سيماب .
وطواط .
اين بود همواره چون سيماب لرزان از فزع * و آن بود پيوسته چون سيمرغ پنهان از وجل .
عبد الواسع جبلى
به شكل نقطهء سيماب باشد زهرهء ضيغم * بسان خانهء زنبور باشد مهرهء ثعبان .
عبد الواسع جبلى .
ز احتراز جود آن آزادهء فرخ سير * وز نهيب رزم آن فرزانهء نيكو خصال
گاه چون سيماب لرزان گردد اندر بحر در * گاه چون سيمرغ پنهان گردد اندر گنج مال .
عبد الواسع جبلى .
بر دست هجر تو كه بريزاد گوهرش * لرزندهتر ز گوهر سيماب بودهام .
رضى نيشابورى .
عدوت تا نشود كشته منفعت ندهد * كه او گران سبكسار همچو سيماب است .
رضى نيشابورى .