مثال :
وگر بتنگى سوراخ سوزن آيد راه * بسان تسنه ( كذا ) در او در شود بوقت گذر .
عنصرى .
رجوع به : مثل چشم سوزن شود .
مثل سوزمانيها .
با پيرايهء قبيح . سخت بىآزرم .
مثل سوزن از حرير گذشتن ، از پرنيان گذشتن .
مثال :
گر كنى بر سد اسكندر سنان را آزمون * بگذرد از سد اسكندر چو سوزن از حرير
سوزنى .
گفتم چگونه بگذرد از درقه روز جنگ * گفتا چنان كجا سر سوزن ز پرنيان .
فرخى .
چو سوزنى لقب آمد ز حر نار سقر * برون جهان چو سر سوزن از حرير مرا .
سوزنى .
كند جاى چون سوزن اندر حرير * سنان تو در عيبهء كرگدن .
فرخى .
خدنگ غمزهء شوخت ز جوشن دل من * گذار كرد چو سوزن كه در حرير شود .
اوحدى .
بحلقهء زره اندر سنان تيز سرش * چنان رود كه بدرز حرير بر سوزن .
عنصرى .
مثل سوزن .
تنگچشم .
به بخل اندر چو سوزن تنگ چشمى * كه تارى ريسمان در چشمت آيد .
اثير اومانى .
رجوع به : مثل چشم سوزن و مثل سوراخ سوزن شود .
مثل سوزن .
كالا برة تكسو الناس و استها عارية .
دوخته خلعت ثناى همه * خود برهنه نشسته چون سوزن .
جمال الدين عبد الرزاق .
مثل سوسك .
رجوع به : فقرهء بعد شود .
مثل سوسك سياه .
بمزاح ، كودكان سيه چرده را بدان تشبيه كنند .
مثل سوسمار .
مثل سوسن .
ده زبان .
ده زبان همچو سوسنى ليكن * بر تو از رازها بوند ايمن .
كمال اسمعيل .
گشته است زبانم ده چون سوسن آزاده * در مالش دو مشتى دورو چو گل رعنا .
وطواط .
اگرچه سوسن را جمله تن زبان گردد * هنوز قاصر باشد ز ذكر شكر ربيع .
كمال اسمعيل .
هرچند كه هستى اى نگار دلجوى * چون لاله همه رنگ و چو سوسن همه بوى
نيكو نبود كه باشى اى سلسله موى * چون سوسن ده زبان و چون لاله دوروى .
عبد الواسع جبلى
خازنان هشت جنت عاشق رويش شدند * در ثناى او چو سوسن ده زبان برداشتند .
عطار .
خداوندا ز مدح تو زبان بنده درماند * وگر چون سوسن آزاد سر تا پا زبان گردد .
كمال اسمعيل
چون سوسن ده زبان در اين سر * مىدار زبان و بىسخن باش .
عطار .
مثل سيب سرخ .
گونهء سرخ .