تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1451

مساهمون:

ص١٤٥١
بگذر از سر كاين سخن شد محتجب * همچو سيماب اين دلم شد مضطرب ،
مولوى .

مثل سيماب در كف مفلوج .

سخت بىقرار .
از نشاط وصال چشم عدوت * چون بپرد خدنگ تو ز كمان همچو سيماب در كف مفلوج * متحرك شود در او پيكان .
عبد الواسع جبلى .

مثل سيمرغ .

اسمى بىمسمى . تنها . بىهمدم . مثال :
بىسيميا و مكر بفر هماى شاه * ز ايشان نشان نماند چو سيمرغ و كيميا .
سوزنى .
معدوم شد مروت و منسوخ شد وفا * زين هر دو نام ماند چو سيمرغ و كيميا .
عبد الواسع جبلى
اگر ندانى سيمرغ را همى مانم * كه من نهانم و پيداست نام و اخبارم .
خاقانى .
گفتم كه دشمنش بجهان اندرون كجاست * گفتا مثال سيمرغ از چشمها نهان .
عنصرى .
بسيمرغ مانم ز روى حقيقت * كه از هيچ مخلوق همدم ندارم .
خاقانى .

مثل سيم قلب .

بر جاى مانده . خوار .
توئى در كيسهء اين دهر خود راى * بمانده همچو سيم قلب بر جاى .
عطار .
به چشم مردمان گردد چو سيم قلب خوار آنكس * كاميد اندر وصال آن نگار سيم بربندد .
عبد الواسع جبلى

مثل سيم قل هو اللهى .

بىخباثت . عزيز و خوار . مثال :
دلم مرغى است در قل ( ؟ ) بسته چون سنگ * چو سيم قل هو اللهى مصفا .
خاقانى .
بدست رد و قبول تو چون بدست كريم * عزيز و خوارم چون سيم قل هو اللهى .
سنائى . نظير : در مسجد است نه كندنيست نه سوختنى .

مثل سينهء مرغ .

شكنبهء سطبر و نيك پخته .

مثل شاخ آهو .

بىبر .

مثل شاخ شمشاد .

بالائى رعنا .

مثل شاخهء گل .

گردنى به اندام و نغز .

مثل شاخ گوزن .

بىبر . مثال :
درخت هنر همچو شاخ گوزن * فرومانده بىبرگ و نشو و نما .
كمال اسمعيل : نظير : مثل شاخ آهو .

مثل شاش خر .

چايى سرد و رنگ گردانيده .

مثل شاش موش .

آبى باريك .

مثل شاگرد آشپزها .

شوخگن ، چركين .

مثل شاگرد رسن تاب .

مثال : چه افتاده است كه چون شاگرد رسن تاب بازپس