بگذر از سر كاين سخن شد محتجب * همچو سيماب اين دلم شد مضطرب ،
مولوى .
مثل سيماب در كف مفلوج .
سخت بىقرار .
از نشاط وصال چشم عدوت * چون بپرد خدنگ تو ز كمان
همچو سيماب در كف مفلوج * متحرك شود در او پيكان .
عبد الواسع جبلى .
مثل سيمرغ .
اسمى بىمسمى . تنها . بىهمدم .
مثال :
بىسيميا و مكر بفر هماى شاه * ز ايشان نشان نماند چو سيمرغ و كيميا .
سوزنى .
معدوم شد مروت و منسوخ شد وفا * زين هر دو نام ماند چو سيمرغ و كيميا .
عبد الواسع جبلى
اگر ندانى سيمرغ را همى مانم * كه من نهانم و پيداست نام و اخبارم .
خاقانى .
گفتم كه دشمنش بجهان اندرون كجاست * گفتا مثال سيمرغ از چشمها نهان .
عنصرى .
بسيمرغ مانم ز روى حقيقت * كه از هيچ مخلوق همدم ندارم .
خاقانى .
مثل سيم قلب .
بر جاى مانده . خوار .
توئى در كيسهء اين دهر خود راى * بمانده همچو سيم قلب بر جاى .
عطار .
به چشم مردمان گردد چو سيم قلب خوار آنكس * كاميد اندر وصال آن نگار سيم بربندد .
عبد الواسع جبلى
مثل سيم قل هو اللهى .
بىخباثت . عزيز و خوار . مثال :
دلم مرغى است در قل ( ؟ ) بسته چون سنگ * چو سيم قل هو اللهى مصفا .
خاقانى .
بدست رد و قبول تو چون بدست كريم * عزيز و خوارم چون سيم قل هو اللهى .
سنائى .
نظير : در مسجد است نه كندنيست نه سوختنى .
مثل سينهء مرغ .
شكنبهء سطبر و نيك پخته .
مثل شاخ آهو .
بىبر .
مثل شاخ شمشاد .
بالائى رعنا .
مثل شاخهء گل .
گردنى به اندام و نغز .
مثل شاخ گوزن .
بىبر . مثال :
درخت هنر همچو شاخ گوزن * فرومانده بىبرگ و نشو و نما .
كمال اسمعيل :
نظير : مثل شاخ آهو .
مثل شاش خر .
چايى سرد و رنگ گردانيده .
مثل شاش موش .
آبى باريك .
مثل شاگرد آشپزها .
شوخگن ، چركين .
مثل شاگرد رسن تاب .
مثال : چه افتاده است كه چون شاگرد رسن تاب بازپس