مثل سگ حسن دله .
آنكه بىباعثى بهر خانه رود .
مثل سگ دهان بسته .
آنكه روزه گيرد و غيبت يا گناهان ديگر كند .
مثل سگ زوزه كشيدن .
ناله و افغان كردن .
مثل سگ سلاخخانه .
دونده .
مثل سگ سوزنخورده .
دائم در آمد و شد .
مثل سگ قاسمآباد .
آنكه راه بسيار رود .
مثل سگ قحط و انبان آرد .
تمثل :
او ز تو آهن همى خايد بخشم * او همى جويد ترا با بيست چشم
مىكند او تيز از بهر تو كارد * او سگ قحط است و تو انبان آرد .
مولوى .
مثل سگ كهدانى بانگ مىكند و پيش نمىآيد .
تمثل :
چه سخن گويم من با سپه ديوان * نه مرا داد خداوند سليمانى
پيش نايند همى هيچ مگر كز دور * بانگ دارند همى چون سگ كهدانى .
ناصر خسرو .
مثل سگ گزيده از آب ترسيدن .
مثال :
لرزان ستارگان ز حسام حسام دين * چون سگ گزيدهاى كه زماء معين گريخت .
خاقانى .
سگ گزيده ز آب ترسد از آن * ترسم از آب ديدگان برخاست .
خاقانى .
مثل سگ لاس .
چاپلوس و متملق .
مثل سگ موسموس كردن .
بتملق و چاپلوسى دنبال يا پيرامون كسى گشتن .
مثل سگ نازىآباد نه غريبه ميشناسد نه آشنا ، نه خويش ميشناسد نه بيگانه .
كه به همه كس بد گويد . همه كس را آزار دهد .
مثل سگ و گربه .
دو تن هميشه با يكديگر بجدال .
مثل سگ هار .
دائما خشمگين . همواره آزاردهنده و بد و دشنام گوينده .
مثل سكه برزر .
ثابت .
مثال :
جهان ستانى شاهى كه نام او بر ملك * چو مهر بر درم است و چو نقش بر ديباست .
مسعود سعد
نظير : مثل داغ گازر . مثل نقش بر حجر .
مثل سگ هرزه مرس .
مثال :
آرزو چند بهر سوى كشاند ما را * اين سگ هرزه مرس چند دواند ما را .
صائب .
رجوع به : مثل سگ هار ، شود .
مثل سگ هفت جان دارد .
نظير : اطول ذماء من الحية ، من الخنفساء . من الضب .