مىشوى . مرزباننامه .
عاشقى بر خور و بر شهوت خود راست چو خرس * نفس گوياى تو در حكمت از آن است اخرس .
رو كه استاد تو حرص است از آن در ره دين * سفرت هست چو شاگرد رسن تاب از پس .
سنائى .
اى تن تو ز حرص و آز در تاب مباش * پيوسته روان چو تير پرتاب مباش
در رفتن اين راه كه دارى در پيش * مانندهء شاگرد رسن تاب مباش
نقل از جوامع الحكايات عوفى .
قهر حق چون در بهبندد بر كسى از پيش روى * همچو شاگرد رسن تابى رود بر قهقرى .
مرحوم اديب .
اى درين چنبر همه تاب آمده * همچو شاگرد رسن تاب آمده
چون گذر بر چنبر آمد جاودان * چند درگيرى رسن گرد جهان .
عطار .
و رجوع به : مثل رسن تاب ، شود .
مثل شاگرد مكتبى .
مؤدب . شنوا .
مثل شام غريبان .
شبى غمناك .
مثل شانه .
صد زبان . شاخشاخ .
مثال :
با تو چو يكرو شدم بر صفت آينه * پس تو چو شانه مباش با چو منى صد زبان .
مجير بيلقانى .
يك سر سوزن نديدى روى دولت اى فريد * صد زبان تا چند خواهى بود همچون شانهاى .
عطار .
هر كه دل شاخشاخ يافت چون شانه * سالك آن زلف شاخشاخ چو شانه است .
عطار .
مثل شاه .
مثل شاهدانه .
چشمى خرد .
مثل شاهزادهها .
مؤدب و جميل .
مثل شاه شطرنج .
ضعيف . نمودى بىبود . كه او را نتوان گرفت . مثال :
چو شاه شطرنج ار چه قويست دشمن تو * چو يك پياده فرستى ز خانومان بجهد .
جمال الدين عبد الرزاق
در نسبت شاهى تو و همچون شه شطرنج * ناميست دگر هيچ نه به همان نه فلان را .
انورى .
گفتم اين و گريختم ز عسس * شاه شطرنج را نگيرد كس .
مثل شاه موشان .
خردجثه . مؤدب نشسته . شايد مأخوذ از گفتهء عبيد زاكانى : شاه موشان نشسته بر سر تخت . . . ، باشد .
مثل شب آدينهء اطفال .
شبى خوش .
مثل شبت آش عزا .
مويى كم در سرى زشت .
مثل شبه .
مويى سياه .