مثل سمنانى باب زنگلاچو آرزومند بودن .
تمثل :
بديدارت چنانم آرزومند * كه سمنانى به آب زنگلاچو .
نقل از روزنامهء فكر آزاد .
مثل سنان بن انس .
با چهرهء مهيب .
مثل سندان .
سخت .
مثال :
بروز رزم بكوبد بنعل مركب خويش * مخالفان را دلهاى سخت چون سندان .
فرخى .
بتيغ پاره كند درقهاى چون پولاد * به تير رخنه كند عيبهاى چون سندان .
فرخى .
مثل سنگ .
گرانخواب . دل سخت . سنگين .
مثل سنگ آسيا .
مدور و گران .
مثل سنگ پا .
درشت ، زبر و خشن ، بىشرم . مثال : رو نيست سنگ پاست .
مثل سنگپشت .
سر بكتف كشنده .
مثال :
ماه چون سنگپشت سر بكتف * دركشد روز كارزار ملك .
ابو الفرج رونى .
بديد گرز گرانسنگ ماه بر كتفش * چو سنگپشت سر اندر كتف كشد هر ماه .
ابو الفرج رونى .
و رجوع به : مثل كشف شود .
مثل سنگ صبور .
مثال :
وين كه در كنج كلبهاى امروز * در فراق توام چو سنگ صبور
تا بدانى كه اختيارى نيست * هيچ مختار نيست جز مجبور .
انورى .
مثل سنگ منجنيق كه در آبگينه خانه اندازند .
مثال : و سخن نگفتى و چون گفتى سنگ منجنيق بود كه در آبگينه خانه انداختى گفت چكنم مرديم درشتسخن و با صفراى خويش بس نيايم . ابو الفضل بيهقى .
مثل سنگ و آبگينه .
دو فراهم نيامدنى . دو گرد نشدنى .
مثال :
يكى با من چو جان با غم بكينه * يكى مانند سنگ و آبگينه .
ويس و رامين .
صبورى من و بيرحمى تو آتش و آب * دل من و غم عشق تو آبگينه و سنگ .
ولى دشت بياضى .
مثل سوار اسب چوبين .
پيادهء سوارنما .
بوده به مثل اسبك چوبين گه قياس * در نفس خود پياده و در وهمها سوار .
سيف اسفرنگ .
نظير :
چون طفل نىسوار بميدان اختيار * در چشم خود سواره و ليكن پيادهايم .
مثل سوال .
مقدم .
در مفاخر مسلمى چو جواب * بر اكابر مقدمى چو سوال .
وطواط .
مثل سوراخ سوزن .
سخت تنگ .