مثل سركه .
بسى ترش .
مثل سركهء هفتساله .
نهايت ترش .
مثل سر گردنه .
جائى كه در آن همه چيزها را دزدند .
مثل سرمه .
نرم كوبيده . مثال :
بسايد زخم گر ز تو چو سرمه پيكر خارا * بسنبد نوك رمح تو چو مهره تارك سندان .
عبد الواسع جبلى .
مثل سرنا .
بينى بزرگ و دراز . سرنا ، همان سورناى است .
مثل سرو .
قامتى رعنا . برهنه پا . مثال .
گاه برهنه قدمم همچو سرو * گاه برهنه است سرم چون كدو .
كمال اسمعيل .
نظير : مثل صنوبر . مثل سروناز . مثل سرو سهى . مثل سرو غاتفر . مثل سرو كشمر . مثل سرو آزاد . مثل عرعر . مثل شمشاد . مثل شاخ شمشاد .
مثل سرو آزاد .
رجوع به : مثل سرو ، شود .
مثل سرو سهى .
قدى رعنا .
مثل سرو غاتفر .
خانه به ماه عارض تو گردد آسمان * مجلس بسرو قامت تو غاتفر شود .
مسعود سعد سلمان
از بهر چيست ويحك كوتاه قامتش * گر هست اصل و نسبتش از سرو غاتفر .
مسعود سعد سلمان .
مثل سرو كشمر ( يا ) سرو كشمير .
رجوع به : مثل سرو شود .
مثل سروناز .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
مثل سفره .
رسن به گردن . حلقه به گوش . مثال :
بر سفره هر آنكه خورد حلوا * چون سفره شود رسن به گردن .
مجير بيلقانى .
مثل سقز .
چسبنده . ميرم .
مثل سقنقور .
نرم . لغزنده . مبهى . مثال :
ساق او ماهى سقنقور است * كه تقاضا كند به دو عنين .
قاآنى .
مثل سگ .
خشمگين . ترسان پشيمان . ناپاك .
مثل سگ پاسوخته .
بهر جانب دوان . بدحال . مثال :
در طلب كار من خام شد از دست هجر * چون سگ پاسوخته دربدرم لاجرم .
خاقانى .
من كه چو دست سوخته دارمت از چه هر زمان * از سگ پاى سوخته حال دلم كنى بتر .
مجير بيلقانى .
مثل سگ پاشنهء همه را گرفتن .
به همه بد و دشنام گفتن .
مثل سگ جان كندن .
بسيار رنج بردن .