تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1444

مساهمون:

ص١٤٤٤
ابو حنيفهء اسكافى . رجوع به : آيد طبيب . . . ، شود .

مثل زنند كه را سر بزرگ درد بزرگ .

( . . . مثل درست خمار از مى است و مى ز خمار . )
ابو حنيفهء اسكافى . رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .

مثل زنها .

بزارى گريان . نشگون گيرنده .

مثل زهر .

بسيار تلخ .

مثل زهر مار .

نهايت تلخ .

مثل زهر هلاهل .

سخت تلخ . هلاهل در لغت عرب بمعنى زهر باشد و هلاهلى كه در اين تشبيه مثلى به صورت صفت زهر آمده است حيوانى اساطيرى است كه سمى كشنده دارد .
جامى است از زهر هلاهل تن تو * وان زهر درون جام ما و من تو بشكستن اين خرد و هبا گشتن آن * دانى چه بود جان پدر مردن تو .
دهخدا .

مثل زه كمان گوشه‌گير ( يا ) گوشه‌نشين .

مثال : سلامت از ميان امت چون زه كمان گوشه‌نشين شده . از نفثة المصدور زيدرى .

مثل زير .

سخت نزار . نالان . مثال :
بمجلس تو كه ناهيد را به حضرت اوست * قدى چو چنگ دو تا و تنى چو زير نزار .
مجير بيلقانى .
باربدى را بخوان كه زير نزارش * زار بنالد چو عاشقان مشوق .
اخسيكتى .
تو از حرارت دل گشته‌اى نحيف چو موى * تو از تحمل غم گشته‌اى نزار چو زير .
اخسيكتى .

مثل زينب قازچران .

زنى بلندبالا و سبكسار .

مثل سايه .

پس ديوار ماندن . پيوسته دنبال كسى بودن . مثال :
همه شب پريشان از او حال من * شب و روز چون سايه دنبال من .
سعدى . مانند سايه در پس ديوار ديدمش . ابن يمين .
من بچنين روز ز ادبار خويش * تيره چو سايه پس ديوار خويش .
جامى .
جلوه مده همچو خور انوار خويش * باش چو سايه پس ديوار خويش .
جامى .
هيچ جائى نرود خاطر خورشيدوشت * كه معانيش چو سايه ز قفا مىنرود .
كمال اسمعيل .

مثل سبوس تر ، نه خمير و نه فطير .

تمثل :
دين را طلب نكردى و دنيا ز دست رفت * همچون سبوس تر نه خميرى و نه فطير .
ناصر خسرو .

مثل ستاره سهيل .

آنكه او را پس از ماهها يا سالها توان ديدن .

مثل سحبان .

سخت گشاده‌زبان و فصيح . مثال :
گر رود بر لفظ ميمونت كه كرديمش قبول * گاه نظم و نثر حسانى و سحبانى كند .
ظهير :