ابو حنيفهء اسكافى . رجوع به : آيد طبيب . . . ، شود .
مثل زنند كه را سر بزرگ درد بزرگ .
( . . . مثل درست خمار از مى است و مى ز خمار . )
ابو حنيفهء اسكافى . رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
مثل زنها .
بزارى گريان . نشگون گيرنده .
مثل زهر .
بسيار تلخ .
مثل زهر مار .
نهايت تلخ .
مثل زهر هلاهل .
سخت تلخ . هلاهل در لغت عرب بمعنى زهر باشد و هلاهلى كه در اين تشبيه مثلى به صورت صفت زهر آمده است حيوانى اساطيرى است كه سمى كشنده دارد .
جامى است از زهر هلاهل تن تو * وان زهر درون جام ما و من تو
بشكستن اين خرد و هبا گشتن آن * دانى چه بود جان پدر مردن تو .
دهخدا .
مثل زه كمان گوشهگير ( يا ) گوشهنشين .
مثال : سلامت از ميان امت چون زه كمان گوشهنشين شده . از نفثة المصدور زيدرى .
مثل زير .
سخت نزار . نالان .
مثال :
بمجلس تو كه ناهيد را به حضرت اوست * قدى چو چنگ دو تا و تنى چو زير نزار .
مجير بيلقانى .
باربدى را بخوان كه زير نزارش * زار بنالد چو عاشقان مشوق .
اخسيكتى .
تو از حرارت دل گشتهاى نحيف چو موى * تو از تحمل غم گشتهاى نزار چو زير .
اخسيكتى .
مثل زينب قازچران .
زنى بلندبالا و سبكسار .
مثل سايه .
پس ديوار ماندن . پيوسته دنبال كسى بودن .
مثال :
همه شب پريشان از او حال من * شب و روز چون سايه دنبال من .
سعدى .
مانند سايه در پس ديوار ديدمش . ابن يمين .
من بچنين روز ز ادبار خويش * تيره چو سايه پس ديوار خويش .
جامى .
جلوه مده همچو خور انوار خويش * باش چو سايه پس ديوار خويش .
جامى .
هيچ جائى نرود خاطر خورشيدوشت * كه معانيش چو سايه ز قفا مىنرود .
كمال اسمعيل .
مثل سبوس تر ، نه خمير و نه فطير .
تمثل :
دين را طلب نكردى و دنيا ز دست رفت * همچون سبوس تر نه خميرى و نه فطير .
ناصر خسرو .
مثل ستاره سهيل .
آنكه او را پس از ماهها يا سالها توان ديدن .
مثل سحبان .
سخت گشادهزبان و فصيح . مثال :
گر رود بر لفظ ميمونت كه كرديمش قبول * گاه نظم و نثر حسانى و سحبانى كند .
ظهير :