مثل زعفران قاين .
كمياب تنگياب .
مثل زعفران هندى .
نظير : مثل زعفران قاين .
مثل زغن .
گه ماده و گاه نر چه باشى * گر مرد رهى نه چون زغن باش .
عطار .
رجوع به : مثل خرگوش و رجوع به : مثل غليواج ، شود .
مثل زفت .
چسبنده .
مثل زقوم .
سخت ترش .
مثل زلف خوبان ( يا ) دلبر .
آشفته ، پريشان . مسلسل : حال دولت اقبالش چون زلف خوبان و طرهء دلبران آشفته و پريشان گشت . از مطلع السعدين ، بنقل كاترمر . گروهى كه از چين جبين خشمشان روزگار چون زلف پريشان خوبان برآمده . از ظفرنامه ، بنقل كاترمر .
فتور نماند الا در چشم مخمور تركان و پريشانى درنگشت مگر در شكن زلف خوبان . از تاريخ وصاف ، بنقل كاترمر ، تشويش نماند مگر در شكن كاكل تركان . تاريخ وصاف ، بنقل كاترمر .
امور طوايف امم مانند زلف دلبران پريشان گشته . وصاف ، بنقل كاترمر ، كار آن طرف چون زلف دلبران پريشان شوريدگى تمام داشت . وصاف ، بنقل كاترمر . تمامت ديار تركستان . . .
را پريشانى حال چون زلف دلبران خوبان و كاكل تركان بود . وصاف ، بنقل كاترمر ، آن ولايت را چون زلف بتان پريشان و مانند چشم خوبان خراب يافت . روضة الصفا ، بنقل كاترمر .
اين تقرير را چون زلف خوبان مسلسل گردانيد . از تاريخ وصاف . بنقل كاترمر .
مثل زلف ديلم .
رجوع به : مثل موى ديلم شود .
مثل زمرد .
چمن يا مزرعى سبز .
مثل زمهرير .
سخت سرد .
آب زلال گشت به سختى چو آينه * باد شمال گشت ز سردى چو زمهرير .
عبد الواسع جبلى .
مثل زن آبستن .
درنگى . بطى الحركه .
چو هيبت تو در افتد بسينهء مردان * شوند مردان همچون زنان آبستن .
سوزنى .
مثل زن بچه مرده .
گريان و نالان .
مثل زنجير .
بهم پيوسته .
مثل زن سليطه كه نه نگاه توان داشت و نه رها توان كرد .
تمثل :
زن بدخورامانى كه مرا با تو * سازگارى نه صوابست و نه بيزارى .
ناصر خسرو .
مثل زنند كه آيد طبيب ناخوانده چو تندرستى تيمار دارد از بيمار .