گر بودم سيم كار گردد چون زر * ور نبود سيم لوس و لابه فزايم .
سوزنى .
فرخ كسى كه از تو چو زر گشت كار او * بارى مرا ز وصل تو نگشاد هيچ كار .
عمعق .
من برآنم كه مديح تو برانم بر خاك * تا شود خاك سيه كن فيكون زر عيار
وانگهى زر بدهم كار چو زر خوب كنم * بيش چون زر نكنم در طلب زر رخسار .
انورى .
گوئى چو زر شود همه كارى چو زر بود * كارت ز بىزريست كه چون زر نميشود .
انورى .
چند بود بر زر و سيمت نظر * كار بدينار نگردد چو زر .
خواجو .
هر كه از نام تو بر لوح جبين كرد نشان * كار و بارش بدرستى همه چون زر شده است
سلمان ساوجى .
چون نقره دلت با همه كس صافى و پاك است * كار تو درست از پى آن همچو زر آمد
سلمان ساوجى .
آن به كه نمايم سفر اندر طلب سيم * تا كار من از سيم شود ساخته چون زر .
قاآنى .
گاهى نيز كار چون آب زر شدن گفتهاند . مثال :
تا ز راى تو يافت پرتو نور * كار خورشيد همچو آب زر است .
رفيع الدين لنبانى .
از پى زر بسر چو آب از پى آن دوم كه او * با چو تو نقرهاى كند كار دلم چو آب زر .
مجير بيلقانى .
نظير : مثل نگار . مثل چنگ . مثل تير . مثل خط مير .
مثل زردچوبه .
سخت زرد .
مثل زردهء تخم مرغ .
سيب زمينى پخته زعفرانىرنگ .
مثل زر نثار پى سپر شدن .
نكنم زر طلب كه طالب زر * همچو زر نثار پى سپر است .
خاقانى .
مثل زره .
پرگره . نه زمستانى نه تابستانى . چو حلقهاء زره پرگره دو زلف دو تاه . فرخى
چون زره دان اين تن پر حيف را * نه شتا را شايد و نه صيف را .
مولوى .
نظير : مثل جامهء چرمين .
مثل زرير .
اطلس روى تو عكس بر فلك انداخت * چهرهء خورشيد چون زر پر برآورد .
عطار .
موى همچون پنبهروئى چون زرير * آمده با دو يتيم و دو اسير .
عطار .
همواره سبز باد سر او و سرخروى * روى مخالفان بدانديش چون زرير .
فرخى .
نظير : مثل زعفران . مثل زر . مثل زردچوبه .
مثل زعفران .
از زخمهاى پنجه و از بادهاى سرد * بر چون بنفشه دارد و چهره چو زعفران .
وطواط .
در فراق آن نگار گلرخ شمشاد قد * لالهء رخسار من چون زعفران گرد دهمى .
وطواط .
رجوع به : فقرهء قبل شود .