تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1440

مساهمون:

ص١٤٤٠
بحيله چو روبه فريبنده بود * بكينه چو شير ستيهنده بود .
بو المثل بخارى .

مثل رودخانه .

دفع خون يا فضول با سيلانى مفرط .

مثل رودهء عمر .

عمامه و دستارى بلند و از هم باز شده .

مثل رودهء گوسفند .

رجوع به : فقرهء قبل شود .

مثل روز .

روشن و آشكار مشهور . مثال :
منم كه بر رخ گيتى چو روز مشهور است * همه فضايل جد و مناقب پدرم .
ظهير .
امروز چو روز روشنم شد * كاندر همه كار ناتمامم .
مجير بيلقانى .
هر شب ز عشق روى تو اين چشم لعبت باز من * در خون نشيند تا كند چون روز روشن راز من .
اوحدى .
بىمه روى تو چشمم همچو ابر بهمن است * بىشب زلف تو رازم همچو روز روشن است .
جمال الدين عبد الرزاق .

مثل روضه‌خوان پشمچال .

رجوع به : روضه‌خوان پشمه . . . ، شود .

مثل روغن چراغ .

سركنگبين يا شربتى ديگر كه روشنى در آن مطلوب است ، تيره و كدر .

مثل ريش بز .

ريشى كوتاه و سرتيز .

مثل ريگ .

به فراوانى . مثال : مثل ريگ پول خرج مىكند .

مثل ريگ در ديده .

مثال : گفت حال اين شهر بر تو پوشيده نيست كه حصانتى ندارد و چون ريگ است در ديده . ابو الفضل بيهقى .

مثل ريم آهن .

هزار چشم . سوراخ‌سوراخ . هزار چشم چوريم آهن است سينهء من . خاقانى .

مثل زاغه .

مثل زاغهء گوسفند . جايى تنگ و گود و تاريك .

مثل زالو .

چسبنده . سمج . سياه و باريك .

مثل زانوى شتر .

پينه بسته .

مثل زبانهء شاهين .

راست .
اگر زبانهء شاهين براستى مثل است * زبان تو است امام زبانهء شاهين .
اديب صابر .

مثل زر .

برطبق مراد . زرد . دوروى . مثال :
روى من شد چو زر و ديده چو سيم از پى اشك * گر بخواهى شود از سيم تو اين كار چو زر .
سنائى .
همواره دوستان ترا چهره چون گل است * پيوسته دشمنان ترا روى چون زر است .
معزى .
مويم چو سيم و روى چو زر شد ز عشق آن * كز سيم و زر ناب ميان دارد و كمر تا زر او بديدم شد موى من چو سيم * تا سيم او بديدم شد روى من چو زر .
معزى .
آن چيست كه خسروت بفرمايد * كش نارى پيش همچو زر كرده .
مسعود سلمان .