بحيله چو روبه فريبنده بود * بكينه چو شير ستيهنده بود .
بو المثل بخارى .
مثل رودخانه .
دفع خون يا فضول با سيلانى مفرط .
مثل رودهء عمر .
عمامه و دستارى بلند و از هم باز شده .
مثل رودهء گوسفند .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
مثل روز .
روشن و آشكار مشهور . مثال :
منم كه بر رخ گيتى چو روز مشهور است * همه فضايل جد و مناقب پدرم .
ظهير .
امروز چو روز روشنم شد * كاندر همه كار ناتمامم .
مجير بيلقانى .
هر شب ز عشق روى تو اين چشم لعبت باز من * در خون نشيند تا كند چون روز روشن راز من .
اوحدى .
بىمه روى تو چشمم همچو ابر بهمن است * بىشب زلف تو رازم همچو روز روشن است .
جمال الدين عبد الرزاق .
مثل روضهخوان پشمچال .
رجوع به : روضهخوان پشمه . . . ، شود .
مثل روغن چراغ .
سركنگبين يا شربتى ديگر كه روشنى در آن مطلوب است ، تيره و كدر .
مثل ريش بز .
ريشى كوتاه و سرتيز .
مثل ريگ .
به فراوانى . مثال : مثل ريگ پول خرج مىكند .
مثل ريگ در ديده .
مثال : گفت حال اين شهر بر تو پوشيده نيست كه حصانتى ندارد و چون ريگ است در ديده . ابو الفضل بيهقى .
مثل ريم آهن .
هزار چشم . سوراخسوراخ . هزار چشم چوريم آهن است سينهء من . خاقانى .
مثل زاغه .
مثل زاغهء گوسفند . جايى تنگ و گود و تاريك .
مثل زالو .
چسبنده . سمج . سياه و باريك .
مثل زانوى شتر .
پينه بسته .
مثل زبانهء شاهين .
راست .
اگر زبانهء شاهين براستى مثل است * زبان تو است امام زبانهء شاهين .
اديب صابر .
مثل زر .
برطبق مراد . زرد . دوروى . مثال :
روى من شد چو زر و ديده چو سيم از پى اشك * گر بخواهى شود از سيم تو اين كار چو زر .
سنائى .
همواره دوستان ترا چهره چون گل است * پيوسته دشمنان ترا روى چون زر است .
معزى .
مويم چو سيم و روى چو زر شد ز عشق آن * كز سيم و زر ناب ميان دارد و كمر
تا زر او بديدم شد موى من چو سيم * تا سيم او بديدم شد روى من چو زر .
معزى .
آن چيست كه خسروت بفرمايد * كش نارى پيش همچو زر كرده .
مسعود سلمان .